https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63913

شناسه خبر: 63913
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۳

عشق شهادت

راوی ناصر نخودبریز : ما در آخر جنگ سربازی داشتیم بنام محمود حشمتی از بچه های مشهد بود ابتدا بسیجی بود بعد سربازیش را همانجا خدمت کرد پدرشان فوت کرده بود حاجی حسین گفت بیا برو عقب گفت ای حاجی کجا بروم چرا بروم گفت بیا برو شهید می شوی، گفت بیا برو بچه ها تنها هستند - بزرگ خانواده بود- گفت حاجی خواهش می کنم بگذار یکی دوماه دیگر باشم حیف است واقعا کجا بروم حاجی می گفت خدمت سربازیت تمام شده بیشتر از آن هم ایستاده ای یک ماه مانده ای برو یک وقت اتفاقی نیفتد. حاجی گفت بیا برو هر چه التماس کرد نرفت گفت حاجی خواهش می کنم یک ماه دیگر حاجی گفت خدایا این دارد برای کجا التماس می کند یک ماه در جزیره مجنون که هر آن ممکن است خلاصه بدن از وسط دو تا شود حاجی محمدیانی گفت که برو نمی خواهد محمود جان خواهش میکنم اتفاقا ما در همان جا بودیم بچه های تخریب سیم خاردار پهن کردند جلو محمود گفت ناصر من می روم جلو گفتم فرقی ندارد و من می روم انگار که یکی او را می کشید دوربین را داد به من گفت من با بچه های تخریب فرقی ندارم رفت و بعد از دو دقیقه دیدیم که نیامد خدایا و بعد دو تا خمپاره شصت خورد بعد بچه ها جلو رفتند و نگاه کردند و گفتند که خمپاره شصت زدند و دیگر جنازه هایشان را عقب انتقال دادیم هر چه حاجی گفت بیا برو نرفت یعنی منتظر شهادتش بود.