https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64166

شناسه خبر: 64166
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۴

تدبير نظامي و مديريت

راوی حسین انصاری فر: یادم می آید که یک شب نزدیک سنگر رستمعلی نوری رسیدم که از عقبه داشتند می آمدند باران بسیار شدید بود نور خط ، خط کل بود و لجن ارتباطی که سنگرها با هم داشتند در بعضی مواقع خیلی سخت می شد یا به کندی صورت می گرفت یا اصلاً غیر ممکن بود که بچه ها به سنگر کمین بروند یکسری وسایل بود که بنا بود بچه ها برای سنگر کمین ببرند خوب در خط اکثر بچه ها از تراکتور استفاده می کردند موقعیت یک طوری شده بود که تراکتور دیگر نمی توانست دیگر کار بکند من کنار سنگر ایستاده بودم که آقای نوری چکار می کند تمام کسانی که آنجا حضور داشتند به علی آقا می گفتند نمی شود کاری کرد یا نمی شود این امکانات را با این شرایط برد رساند ایشان قشنگ با حوصله ایستاد و خیلی هم آرام گردنش را کج گرفته بود حرفهای این بچه ها را خوب گوش می کرد که اینها چه می گویند بعد گفت حالا به شما می گویم که چکار کنید خیلی ساده من دقایقی یادم است به یکی از بچه ها دستور داد و گفت برو یک سفره ای یا پارچه ای توی سنگر است بردار و بیاور ایشان رفت یک پارچه بزرگی بود آورد قشنگ این پارچه را پهن کرد چهار گوشه آن را درست کرد حدود 100 نان توی این سفره گذاشت یکی از بچه را که از نظر جسمی قوی بود صدایش کرد و گفت بیا اینجا ایشان آمد آقای نوری این بسته نان را به پشت این رزمنده بست گفت خوب شما گفتید تراکتور نمی رود ، ماشین نمی رود یا که می رود خیلی خوشم آمد من واقعاً آنجا روحیه گرفتم گفتم حالا وسیله که نمی رود خودت که می توانی بروی بعد این رزمنده نه خودم نمی توانم بروم اگه می توانی بیرون برو اینها را برسان به سنگر کمین و برگرد این رزمنده هم چیزی نگفت قشنگ این نانهایی راکه به پشتش بسته بود اسلحه اش را برداشت یک بسم ا... الرحمن الرحیم و راه سنگر کمین را در پیش گرفت و رفت و وقتی سوال کردند از دوستان که این برادر رسید گفت بله رسید خیلی هم خوشحال سر وقت آمد.