https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64245
شناسه خبر: 64245
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۴
اثر شهادت بر ديگران
راوی محمد سلیمانی : من گفتم همه به نحوی به سؤالات پاسخ گفتن تابستان سال 66 گردان ید ا... لشکر 5 نصر خراسان در خط پدافندی بعد از گمرک خرمشهر (شلمچه)استقرار داشت . سنگر فرماندهی گردان در عقبه در خود گمرگ و در نزدیکی کارخانه شیشه در یک ساختمان مخروبه و در مجاورت اورژانس قرار داشت . من از مشهد بارای بودن در کنار عزیزانم رزمنده این گرردان و احوال پرسی آنان از راه رسیدم و از اظهار علاقه و محبت عزیزان سنگر فرماندهی شرمنده شدم . فرمانده گردان شهید انفرادی و جانشین گردان شهید قدسی (اهل نیشابور) بودند . هنگام نماز مغرب و عشاء فرار رسید، اقامه نماز جماعت صورت گرفت و بین دو نماز موضوع سخنرانی من برای عزیزان در مناقب و فضایل شهید و شهادت بود سپس جلسه ازم بزمی با هم داشتیم یکی از عزیزان (احتمالاً شهید قدسی بود) با بهره گیری از سخنرانی بین الصوتین سؤلات سرگرم کننده مطرح کرد از جمله این که دوست دارید با چه کیفیتی و به چه زمانی به شهادت برسید ؟ هر کسی پاسخی می داد که همه پاسخ ها هم گویای شعور و عرفان و معرفت بالای عزیزان و عشقشان به شهادت در راه خدا بود . پس از صرف شام هنگام خواب فرا رسید . در حالی که همه برای خواب آماده شده بودیم من گفتم : همه به نحوی به سؤالات پاسخ گفتند : ولی برادر قدسی سکوت کرده و هیچ پاسخی نداد و به شوخی گفتم : شاید قصد شهید شدن ندارد و او با متانت خاصی فقط خنده کرد و خوابید . نیمه شب اولین کسی که برای اقامه نماز شب برخاسته بود و در گوشه ای طبق اخلاق همیشگی اورکت بر سر کشیده و تضرع به درگاه خداوند داشت ، شهید قدسی بود . حالت او توجه مرا بی اختیار جلب کرده بود زیرا از مصونیت خاصی بر خوردار بود . پس از اقامه نماز صبح به جماعت ، سفره صبحانه پهن شده و در حال صرف صبحانه من و بر خی از برادران گفتیم که برادر قدسی نظرش را در مورد سؤالات دیشب اگر دوست دارد بگوید. او خیلی خلاصه با حالت عرفانی به هر دو سؤال چنین جواب داد . «عدم لیاقتم باعث شده که تا الان باقی مانده ام و من هر لحظه در آرزوی شهادتم ولی دوست ندارم جسمم متلاشی شود مایلم یک ترکش کوچک مأموریت داشته باشد جانم را تقدیم خدا کند ولی به هر حال راضیم به رضای خداوند. صبحانه تمام شد و هر کس به دنبال مأموریت خود رفت و شهید قدسی با کسب اجازه از فرمانده گردان خواست که از محور پدافندی و از سنگر ها و نیروهای خط سر کشی نماید و سپس خدا حافظی نمود و رفت . و من و شهید انفرادی (فرمانده گردان) در کنا یکدیگر حدود یک ساعتی و شاید بیشتر نشسته و گفتگو می کردیم . یک مرتبه پیام بی سیم ، شهید انفرادی را به ارژانس فرا خواند و من منتظر باز گشتن شهید انفرادی بودم پس از مدتی شهید انفرادی که فردی نسبتاً به تعبیر عرف تودار بود و با حالتی افسرده بازگشت و سعی می کرد که خبر را به دیگران برساند برای لحظه ای مرا به کنار کشید و گفت : همین الان قدسی به شهادت رسید و اشکهایش جاری شد و بعد گفت : حاج آقا مطلب صبح ، قبل از رفتنش را به یاد دارید ، که او به سؤلات چگونه پاسخ داد . گفتم : بلی گفت : به آرزویش رسید . و رود به شهادت دست یافت و او را در اورژانس دیدم که فقط یک ترکش کوچک به قلبش اصابت کرده و هیچ آثار دیگری از جراحت بر او نیست و این بر گریه هر دو نفرمان افزود و غبطه بو برای ما . وقتی بقیه رزمندگان از این پاسخ سؤلات او و نحوه و زودی شهادت او با خبر شدند تأثیر معنوی عجیبی بر همه گذاشت به نحوی که روحیه شهادت طلبی را بیش از بیش نمود.