https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64328

شناسه خبر: 64328
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۴

احساس مسؤليت

راوی علی فهمیده قاسم زاده: برادر موحدی در عملیاتها پشتکار و شجاعت قابل توجهی داشت به طوریکه من به یاد دارم که شب دوم عملیات بدر ، بر روی جاده ای که عراق ، بر روی خشکیهای طلایه زده بود برای مین کاری رفته بودیم . برادر موحدی آن زمان از لحاظ نور چشم مشکل داشت و یک عینک ته استکانی با نمره خیلی بالا به چشمش می زد ولی یک ساعت قبل از حرکت برای مین کاری گویا مشکلی برای ایشان پیش آمده بود و من دقیقاً نمی دانم که زمین خورده بود و یا اینکه ترکش خورده بود که عینکش شکسته بود و عینک نداشت و حتی به یقین می توانم بگویم برادر موحدی چونکه آن زمان شب بود هیچ جا را نمی توانست ببیند ولی تا 50 متری خاکریز عراقیها پا به پای ما آمده به طوری که رفتیم روی خط اول و حدوداً 200 متر با عراقیها فاصله داشتیم و عرض جاده هم 12 متر بیشتر نبود که من و و برادر موحدی و برادر سیروانی، سه نفری به سمت عراقیها رفتیم و از خط اول گذشتیم و از بچه ها یی که در آنجا بودند سوال کردیم که آیا کسی جلوتر هست ؟ که برادرانی که در آنجا بودند گفتند نه دیگر از اینجا به بعد کسی جلوتر نیست . بین ما و عراقیها دو تا خاکریز کوتاه و جود داشت آن هم با فاصله نیمی از جاده ما به پشت خاکریز اوی رفتیم ولی دیدیم هنوز فاصله است بنابراین سه نفری به پشت خاکریز دومی رفتیم از پشت خاکریز دومی عراقیها به وضوح دیده می شدند . آتش نیروهای دشمن هم به حدی شدید بود که در شب یه لایه ی قرمز رنگ از تیرهای رسام بر بالای سرما درست شده بود . برادر موحدی به من گفت : شما از کنار جاده برو و در دو سه متری خاکریز مینها یت را بکار ، ماهم از این طرف شروع می کنیم . شب کاملاً هوا تاریک بود ، و ما به غیر از روشنایی تیرهای رسام که از بالای سرمان می گذشت روشنایی دیگری نداشتیم من رفتم جلوتر که مینها را در زمین بکارم که چند متری جلوتر دیدم که یک سنگری هست که سنگر کمین عراقیها بوده ولی احتمال داشت که هنوز کسی داخل آن سنگر باشد بنابراین من یک مرتبه جا خوردم و به پیش برادر موحدی برگشتم و گفتم که سنگری جلوتر است ولی مطمئن نیستم که کسی داخل این سنگر است و یا اینکه خالی است بنابراین برادر موحدی به همین سادگی گفت : برو ببین که کسی داخل این سنگر است و یا نیست . وضعیت آتش و شدت آتش دشمن به حدی زیاد بود که رعب و وحشت زیادی را در دل شب به وجود می آورد و من هم آن زمان به حدی هول شده بودم که به ذهنم نرسید زمانیکه به کنار سنگر رسیدم نارنجکی را به داخل سنگر بیندازم بنابراین دو مرتبه به پیش برادر موحدی برگشتم که این مرتبه برادر موحدی گفتند شما برو و یک نارنجک داخل آن سنگر بیانداز اگر کسی داخل آن سنگر باشد مشخص می شود من برگشتم و نارنجکی را داخل سنگر انداختم و پس از چند لحظه نارنجک منفجر شد و من مطمئن شدم که کسی داخل سنگر نیست . من با خیال را حت برگشتم روی جاده شروع کردم به کندن زمین و کاشتن مینها پس از دو الی سه دقیقه ای که گذشت عراقیها منوری زدند و متوجه حضور ما در منطقه شدند و کل کارمان لو رفت . در آن زمان می شود گفت : معجزه ای رخ داد که ما توانستیم سالم به عقب برگردیم . چونکه ما سه نفر بیشتر نبودیم ، و هیچکدام هم اسلحه ای به همراه نداشتیم . و من مین در دستم بود و برادر موحدی و برادر محمد سیروانی ، هیچ چیزی نداشتند ما در آن منطقه می شود گفت : گیر افتاده بودیم و نه می توانستیم از خودمان دفاع کنیم و نه می توا نستیم به عقبه برگردیم در همین اثنا عراقیها هم حرکت کرده بودند و به ما نزدیک شده بودند یعنی حدوداً‌4-5 متر با ما بیشتر فاصله نداشتند عراقیها که نزدیک ما شدند من خودم را به کنار خاکریز و به کنار برادر موحدی و برادر سیروانی رساندم که ناگهان دیدم یک نفر شروع کرد به تیر اندازی کردن من دقیق که نگاه کردم دیدم که برادر املشی است که با یک تفنگ به کمک ما آمده بود و داشت سر عراقیها را گرم می کرد که ما بتوانیم به عقب برگردیم ما هم زمانیکه برادر املشی در گیر شده بودند خودمان را به عقب تر و پشت خاکریز رساندیم و توانستیم به عقب برگردیم . منظور اینکه این شهدا با قلبی مطمئن و با اعتقادی راسخ و با یک روحیه باز با بچه ها رفتار می کردند و طوری نبود که بخواهد حالت فرمانده و نیرو مطرح باشد و طوری نبود که کسی دستور دهد و بنا به دستور بچه ها خواسته باشد کار کنند .