https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64349

شناسه خبر: 64349
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۴

عشق به جهاد

راوی موسی الرضا اکبری: هنگامی که ما هنوز به جبهه اعزام نشده بودیم ودر تلاش بودیم آقای استیری از طرف سپاه برای آموزش به بسیجیان به روستای قاسم آباد می آمد . آن زمان من و علی محمد علاقه شدیدی به اسلحه داشتیم آرزو می کردیم که یک روز اسلحه به دست بگیریم و تا اینکه عضو بسیج شدیم قبل از عضویت برای اینکه به بچه های روستا پز بدهیم هر بسیجی را که می دیدیم که چفیه به گردن دارد با او عکس می گرفتیم . یکروز من و علی محمد نزد آقای استیری آمدیم و از ایشان خواستیم که اسلحه به ما بدهند اما ایشان گفتند : که هم سنتان کم است و هم جثه ی مناسبی برای برداشتن اسلحه ندارید. آن روز ما هر چه اصرار کردیم فایده نداشت تا اینکه علی محمد شروع به گریه کردن کرد و اشکهایش باعث شد که آقای استیری دلش به رحم آمد و اسلحه به دست ما داد ولی شرط کرد که یک نفر هم ما را نگه دارد. من تیر را شلیک کردم و به هدف خورد ولی علی محمد اصرار کرد که خودش به تنهایی این کاررا انجام دهد وقتی تیر را شلیک کرد چون جثه ی کوچکی داشت خودش هم محکم به زمین خورد و این کار باعث شد که بچه های دیگر به خنده بیفتند و دقایقی شاد و خوشحال باشند و این بهترین خاطره است که برایم به یادگار مانده است .