https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64441

شناسه خبر: 64441
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵

خاطرات بعد از مجروحيت

یکبار که مهدی مجروح شده بود و تیر به بازویش اصابت کرده بود. و من همینطور که او را در آغوش گرفته بودم و شانه هایش را گرفته بودم، او اصلاً به روی خودش نیاورده بود که من زخمی هستم. یکبار که دائی اش به خانه ما آمده بود به من گفت: آمده ایم دیدن مهدی. بعد گفت: او را به دکتر ببرید. من گفتم: مگر طوری شده است؟ مثل اینکه دائی او از موضوع خبر داشت. وقتی با خود او موضوع را در میان گذاشتم او گفت: من را که می بینید کارم نشده است و ناراحتی ندارم.