https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64520
شناسه خبر: 64520
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵
خبر شهادت
راوی زهرا خموش رضوانی: در خانه به علت مجروحیت نشسته بودم که حاج آقای ثابت بهمراه خانمش به منزل ما آمد. و ما قبلاً با ایشان یک مقدار جزئی اختلاف سلیقه ای داشتیم البته هدفمان یکی بود بهر حال ما فکر کردیم ایشان هم برای عیادت و هم اینکه کدورتها پاک شود منزل ما آمده است بعد از کمی گفتگو ایشان به من گفت: آقا بهزاد می توانی چند لحظه با هم بیرون برویم. من هم قبول کردم به اتفاق ایشان به بیرون منزل رفتیم. وقتی مقداری از منزلمان دور شدیم گفت: می دانید راستش اخویتان شهید شده است. بعد خودش را در آغوشم انداخت و شروع به گریه کرد. من در همان حال چیزی نفهمیدم فقط یکدفعه دیدم آقای ثابت تکانم می دهد و می گوید: بهزاد مادرت دارد می آید خودت را کنترل کن. وقتی مادرم را دیدم بسختی خودم را جمع و جور کردم به آقای ثابت گفتم: بله اینجا که می بینید بهداری است و این موتور آب است. و طوریکه مادرم از قضیه بویی نبرد. بعد از اینکه مادرم رفت حاج آقا ثابت گفت: والا من طبق وصیت خودش که گفته بود اول موضوع شهادتم را به بهزاد بگویید چون قبلاً با او هماهنگ کرده ام و او می داند چکار کند من به شما گفتم. بعد هم ادامه داد: در ضمن وصیتنامه اش هم داخل کتابی در کتابخانه اش می باشد. سپس ایشان با ما خداحافظی کرد و به اتفاق خانمش رفت. در همین حین مادرم به من گفت: گل محمد را کی می آورند. گفتم: کی می آورند یعنی چه؟ او خودش با پای خودش می آید؟ ولی وقتی اصرار مادرم را دیدم بالاخره جریان شهادت محمد آقا را به او گفتم. 1- خبر شهادت 2- تقید به داشتن وصیت نامه