https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64521

شناسه خبر: 64521
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵

توصيه هاي شهيد

راوی زهرا خموش رضوانی: یک دفعه برادرم با خانواده اش به منزل ما، در روستا آمده بودند. موقع رفتن به من گفت مجید جان برو پاکت سیگار را که فراموش کرده ام بیاور، من هم قبل از اینکه پاکت سیگارش را به او بدهم، مخفیانه یک سیگار برای خ.دم برداشتم. فکر کردم هر کس که سیگار بکشد همه به او احترام می گذارند و می گویند دیگر بزرگ شده است. بعد هم خیلی سریع از او خداحافظی کردم و به باغی که انتهای خانه در روستا بود رفتم و سیگار کشیدم. فکر می کردم که دیگر برادرم رفته اند. وقتی برگشتم مرا صدا زد و به همراه خودش جایی برد که کسی ما را نبیند و به من گفت: سیگارت را کشیدی. بعد دست نوازش به صورتم کشید طوری که مْردم و زنده شدم. طوری نگاهم می کرد که اگر صد تا ضربة چوب به من می زد من راحت تر بودم. بعد شروع کرد به نصیحت کردن گفت: داداش جان این کار خوبی نیست اگر من اشتباه می کنم دلیل ندارد که تو هم اشتباه کنی. این برخورد او باعث شد که هر وقت او را ببینم متوجه اشتباه خودم بشوم و خجالت بکشم و دیگر کار ( سیگار کشیدن ) را ادامه ندهم و تا زمان شهادت ایشان من دیگر دست به آن عمل زشت نزدم.