https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64523
شناسه خبر: 64523
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵
خاطرات بعد از مجروحيت
راوی زهرا خموش رضوانی: بعد از حملة فاو بود که به سختی مجروح گشت. دو هفته در بیمارستان شیراز بستری بود و پس از بهبودی نسبی به مشهد منتقل شد. همسر ایشان برایم تعریف کردند که آقای غزنوی از فرودگاه به خانمش تلفن زده و گفته بود که زهراجان( هیچ وقت ایشان را بدون خانم و یا جان خطاب نمی کرد) من در فرودگاه هستم و یکی از مجروحین جنگ همراه من است. دوست دارم برای ایشان مکانی را آماده کنی تا خوب استراحت کند و سوپ هم درست کن. چند روزی مهمان ماست چون شهرستانی می باشد و نمی تواند با این حال پیش خانواده برود. خانم داداشم گفت: من هم زود خانه را مرتب کردم و غذا درست کردم. بچه ها همگی با عروسکهایشان کنار نشسته بودند و چشم به راه پدرشان که بابا می خواهد بیاید. طولی نکشید که آمبولانسی جلوی درب حیاط ایستاد و مجروح به کمک راننده که با عصا راه می رفت داخل اتاق رفتند. من هم که در آشپزخانه بودم بعد از آن ها داخل اتاق شدم که یک دفعه متوجه شدم مجروح همان آقای غزنوی است. سرش را و همچنین پا و یک دستش را بسته بودند. عصایش را کنار خود گذاشته بود. از دیدن این صحنه تعجب کردم و پرسیدم تو خودت مجروح شده ای؟ گفت: بله فکر کردم اگر سرزده بیایم شما ناراحت می شوی و بعد خندید. خانة ما به خانة آن ها نزدیک بود. خانم داداشم به من اطلاع داد که ایشان آمده اند من هم به دیدارشان رفتم. وقتی او را به این حالت دیدم بی اختیار شروع کردم به گریه کردن، رویش را بوسیدم و گفتم: خدا را شکر که شهید نشدی و مجروح گشتی! او گفت: شما چقدر کم صبر هستید. آرزوی من شهادت است خیلی دوست داشتم که شهید بشوم. داداشم گفت: بعد از اینکه مجروح شدم در بیمارستان شیراز مرا برای رفتن به اتاق عمل آماده می کردند که چند بار مادر را دیدم که با گیسوان سفید دست سه دختر مرا گرفته و کنارم ایستاده اند. من به خدا التماس کردم که آن ها را از نظرم محو کند تا مانع شهادت من نشوند. وقتی چشم باز کردم دیدم که به حالت مجروح در بیمارستان هستم.