https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64527
شناسه خبر: 64527
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵
خاطرات نحوه مجروحيت
راوی زهرا خموش رضوانی: شب عملیات والفجر8 بود. بچه ها از یکدیگر خداحافظی می کدند و حلالیت می طلبیدند من هم گوشه ای نشسته بودم و قادر نبودم که با برادرم، گل محمد خداحافظی کنم. ایشان با لبخند جلو آمد و دستم را گرفت و مرا بلند کرد و گفت: اولاً من توی این عملیات طوری نخواهم شد یعنی شهید نمی شوم ثانیاً این را بدان که اگر تو شهید شوی من پایم را روی شکمت می گذارم و از روی آن عبور خواهم کرد. خاطرت جمع باشد. در حین عملیات یک تیر بارچی دشمن مانع از پیشروی ما بود. برادرم یک آرپی جی از بچه ها گرفت و سراغ تیربارچی دشمن رفت. من هم بعنوان یک برادر نمی خواستم او را تنها بگذارم. بدنبال او سینه خیز رفتم وقتی متوجه شد من هم دنبال او می روم، گفت: برگرد، من به تو دستور می دهم برگردی. خوب ایشان به عنوان یک فرمانده از من خواست که برگردم من هم این کار را کردم. ایشان رفت و تیربار را خاموش کرد همان جا هم گرای آرپی جی را گرفته بودند و آتش خمپارة دشمن همانجا نزدیک گل محمد به زمین اصابت کرد و ایشان از ناحیه سر و دست و پا مجروح گردید.