https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64567

شناسه خبر: 64567
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵

خاطره شماره 89 - شهید گل محمد غزنوی

راوی گل بخت طاهرانی: یک شب خواب دیدم هنوز بین خواب و بیداری بودم صدای موتورش را شنیدم ا و با موتور آمد و به من گفت : مادر بیداری گفتم : بله مادر جان گفت : بیا می خواهم ترا با خودم ببرم . او سالم بود وقتی به شهادت رسیده بود نیمی ازبدنش از بین رفته بود اما حالا صحیح وسالم با من صحبت می کرد رو به من کرد و گفت : ببین من هیچ کارم نشده است بی جهت تو اینقدر گریه می کنی شما با گریه هایت آقایم را ناراحت کرده ای گفتم : مادر جان من ازخدا می خواهم که با تو بیایم می خواهیم کجا برویم؟ پشت سرش سوار موتور شدم و او رو به قبله با سرعت می رفت ناگهان به دشتی رسیدیم که تا چشم می دید بی آب و علف بود مثل زمین کویر فقط وسط آن جوی آبی بود و کنار آن درخت بسیار بزرگی قرار داشت یک سکو زیر درخت گذاشت بودند ویک آقای بلند قامتی روی آن نشسته بود تعداد زیادی از مردم زیر گرمای سوزان آفتاب همینطور سر به زیر ودست بسته ایستاده بودندو از سر و صورتشان عرق می ریخت گل محمد دست مرا گرفت و ازموتور پیاده کرد و گفت : بیا آقا می خواهند سخنرانی کنند وقتی که نزدیک ایشان رسیدیم به گل محمد گفت : آقای غزنوی مادرت را آوردی؟ گفت : بله آقا خودم ایشان را آوردم من همینطور هاج و واج نگاه می کردم به گل محمد گفتم : مادر جان چرا به مردم نمی گویید که بیایندزیر این درخت تا اینقدر از گرما عرق نریزند؟ این درخت که خیلی بزرگ است و همه ی خلایق می توانند از آن استفاده کنند گل محمد گفت : نمی شود مادرجان اینها همینطور تا روز حساب باید بایستند وصبر کنند من هم به آقا که پای منبر نشسته بود سلام کردم ایشان گفتند : مادر جان چرا بی تابی می کنی ؟ به پسرت نگاه کن که حالش خوب است نه دستش کنده شده ونه شکمش پاره شده است خوب نگاه کن بعد آقا گفتند : من دعا می کنم خداوند از صبر و استقامت حضرت زینب (س) به تو بدهد بعد هم به آقای غزنوی گفت : حالا می توانی مادرت را ببری گل محمد گفت : مادر جان بیا برویم سخنرانی تمام شد وقتی پشت در خانه رسیدیم به من گفت : مادرجان نصیحتهای آقا امام زمان را فراموش نکن هراسان ازخواب بیدار شدم وقت نماز صبح بود با خودم گفتم: من چقدر بی لیاقت بودم که امام زمان (عج) را نشناختم حتماً لیاقت نداشتم که به ایشان ارادت بیشتری داشته باشم اما خودم را سبک احساس می کردم دیگر به خاطر از دست دادن گل محمد لحظه ای تاسف نمی خوردم همسایه ها تعجب می کردند می گفتند : مادر گل محمد خیلی ساکت است کارمی کند لباس می شوید و کارهای خانه اش را انجام می دهد اخلاق و رفتارش عادی شده است همه از این جهت خوشحال بودند خود من هم دیگر عوض شده ام و افتخار می کنم که پسرم را در این راه مقدس داده ام .