https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64590

شناسه خبر: 64590
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی احمد رادمرد: یادم می آید یک دفعه آقا هادی تعریف می کردند که:" در حین انجام عملیات بودیم آتش دشمن هم خیلی سنگین بوده من مشغول صحبت با یکی از برادران بودم که یک خمپاره به نزدیک ما اصابت کرد و من با اینکه پناه گرفتم ولی تمام دستم پر از ترکش شد و به دلیل خون زیادی که از من رفته بود بیهوش شدم و چشم باز کردم دیدم به همراه چند تن دیگر از رزمنده ها که آنها هم مجروح بودند در داخل آمبولانس هستیم، شب بود و هوا هم کاملاً تاریک شده بود به طوری که حتی مهتاب هم نبود و چون ماشین را هم گل زده بودند پیدا کردن مسیر اصلی مقداری مشکل بود. راننده ی آمبولانس راه را اشتباه رفته بود و بعد از مدتی دوباره به مسیر اصلی برگشت. در جاده چون عراقی ها به منطقه دید داشتند گویا متوجه ی ماشین ما شده بودند و به محض اینکه به جاده ی اصلی آمدیم شروع کردند به هدف قرار دادن ما و چون خیلی آتش ریختند ناگهان ماشین از جاده منحرف شد و ما همگی با ماشین واژگون شدیم و آن صحنه ی خیلی دردناکی بود چون همه ی برادران زخمی بودند و حال خوبی هم نداشتند، بالاخره به هر شکلی بوده آمبولانس را راه می اندازند و حرکت می کنند. بعد ما را به بیمارستان باختران بردند و یک عمل مختصر روی من انجام دادند، زمانی که به هوش آمدم فقط یک ملحفه ی سبز روی من بود، بعد از آن با عده ای دیگر از مجروحان به بیمارستان امام خمینی در تهران منتقل شدیم و دو هفته در آنجا بستری بودم که بعد از آن هم به بیمارستان قائم مشهد منتقل شدم. از آنجا با منزل تماس گرفت و موضوع مجروحیتش را برای ما تعریف کرد و من اول خیلی نگران شده بودم و فکر می کردم که دستش قطع شده است ولی وقتی به ملاقاتش رفتم نگرانیم برطرف شد.