https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64619
شناسه خبر: 64619
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۵
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی عصمت کرد: پدر عزیزم ! ای تک ستاره آسمان بی ستاره من، دیشب به یاد تو و به یاد خاطرات شیرینت سر بر بالین نهادم در حالیکه همه در خواب شیرین فرو رفته بودند، خوابم نمی آمد و در رختخواب از این طرف به آن طرف می غلطیدم، قطرات اشک همچون مروارید بر روی گونه هایم غلت می زدند و به خاطر اینکه بچه ها از صدای گریه ام بیدار نشوند، سرم را زیر پتو پنهان کردم آنقدر گریستم تا به خواب رفتم. اینک من فکر می کنم که تو نیستی اما خودت به من گفتی: (نه بابا جان من زنده هستم)، الان توی یک باغ قشنگ زندگی می کنم. دستم را گرفتی و مرا وارد باغ کردی چه باغ زیبا و با شکوهی. پر از گلهای یاس و محمدی بود و پر آبی از وسط باغ می گذشت و در امتداد آن درختان سبز وپرشاخ و برگی سر به آسمان افراشته بودند، درختان که مأوای پرندگان بسیار زیبایی چون طاووس که پرهایشان با مروارید تزیین شده بود، تصویری زیبا به باغ بخشیده بودند. پدرم با مهربانی به من نگاه کرد و گفت: دخترم نگاه کن من چه جای خوبی زندگی می کنم. ناگهان دستی را بر شانه هایم احساس کردم مادرم بود که مرا برای نماز صبح بیدار می کرد دوست داشتم بخوابم و آن خواب شیرین را با پدرم ادامه دهیم. اما وقتی نماز صبح را خواندم احساس خوشحالی بیشتری به من دست داد آنگاه که حلاوت خوابی که دیده بودم تکمیل شده بود. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود و تا شب بسیار خوشحال بودم.