https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64761
شناسه خبر: 64761
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
خاطره شماره 9 - شهید حسن آقاسی زاده شعرباف
مادرشهيد: هر موقع در مي زدند ما حق نداشتيبم در را باز کنيم .
مي گفت : مادر جان وقتي که ما داخل خانه هستيم خوب نيست شما در را باز کنيد . خواهرم نبايد برود ، يا من مي روم و يا برادرم . ممکن است مرد نامحرمي باشد ، درست نيست صداي شما را نامحرم بشنود .
زماني چهره اش در هم مي رفت که خلاف شرعي مي ديد . اگر موهاي يکي از خانم هاي بستگان بيرون بود ، خودش را طوري نشان مي داد که متوجه مي شدند او از اين وضعيبت ناراحت است و گاهي هم تذکر مي داد . بعدا مرا مي ديدند و مي گفتند : مثل اين که حسن آقا از دست ما ناراحت شده ، من را فلان جا ديده اين جور گفته . قصد و غرضي نداشتم ، متوجه نبودم ، حتما از من بدش آمده .
ده سال بيشتر نداشت ، وقتي برادرش را براي خريد به بازار مي فرستادم ، اعتراض مي کرد و مي گفت : چرا هميشه کارهاي خانه و بازار را به او مي گويي .مي گفتم تو بنيه ات ضعيف است ، هنوز کوچکي ، برايت مشکل است ظرف نفت را بياوري .
مي گفت : نه مادر من با برادرم فرقي ندارم . هر کس که ضعيف است نبايد کار کند ؟ اين چه حرفي است ؟ از حالا يک روز من نفت مي گيرم و يک روز برادرم .
از بچگي علاقه اي به تنقلات نداشت ، پول تو جيبي اش را خرج نمي کرد و در راه هدفي که داشت مصرف مي نمود . چيزي به ما نمي گفت . از طريق برادرش مي فهميديم که پول روزانه اش را در مدرسه خرج نکرده است و به همين خاطر نگران مي شديم .
يک روز به اعمالش پيچيدم و گفتم : حسن تو اين پول را چه کار کردي ؟
گفت : يک کسي نياز داشت و در راه خدا به او دادم .