https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64766
شناسه خبر: 64766
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
خاطره شماره 14 - شهید حسن آقاسی زاده شعرباف
پدر شهيد:
يک روز با ناراحتي به خانه آمده بود ، مادرش خيلي نگران بود ، مي گفت : گريه کرده و به من نمي گويد که چه اتفاقي افتاده است . شما با او صحبت کنيد و ببينيد مشکلش چيست .
نزدش رفتم ، گفتم : حسن آقا جان ! چرا ناراحتي ؟
گفت : معلمم زده توي گوشم .
گفتم چرا ؟ شما که مشکلي نداشتي .
گفت نمي دانم .
البته آنجا به من نگفت . بعد متوجه شدم که اعلاميه امام خميني را در کلاس توزيع مي کرده . معلم که متوجه مي شود سوال مي کند چه چيزي ردو بدل مي کردي ؟ جواب نمي دهد . از بچه ها مي پرسد همگي اضهار بي اطلاعي مي کنند . علاقه عجيبي به حسن داشتند و همکاري مي کنند .
معلم اورا از پشت نيمکتش بيرون کشيده ، پاي تخته مي برد . وقتي اصرار معلم بي نتيجه مي ماند توي گوشش مي زد .
ناراحتي حسن از اين بود که مي گفت : براي چه توي گوشم زده ؟
من هم خيلي ناراحت شدم . آن موقع جوان و از قدرت بدني خوبي بر خردار بودم . بعد از ظهر بود پاشدم و از مدرسه اش که دبيرستان ... بود رفتم . زنگ تفريح بود ، همه ي معلم ها توي دفتر بودند . بچه ها به حسن رساندند که پدرت آمده ، او هم آمد و کناري ايستاد . داخل دفتر رفتم ، معلمش را نمي شناختم ، سوال کردم : با فلاني کار دارم . يک آقايي را معرفي کردند ، جواني بود که ريش و سبيلش را تراشيده بود .
گفت : بله آقا ! منم !
گفتم : شما زدي تو گوش پسر من ؟
گفت : بله !
تا اين را گفت ، من هم محکم زدم تو گوشش و ايستادم ، خلاصه با هم گلاويز شديم ، ريختند و ما را جدا کردند ، گفتن : چرا مي زني ؟
گفتم : ايشان زده ، منم زدم . حالا تصميم با قانون . هر کجا بگوييد مي آيم .
ايشان بچه مرا زده ، اگر قانونا حق داشته بزند که خوب من پاسخگوسي کتکي که زدم هستم . در غير اين صورت قصاص مي کنم . زده ، من هم زدم .
بعد ما را در دفتر نشاندند و قضيه را تعريف کردند .
من گفتم : بيشتر ناراحتي من از مظلوميت اين بچه است ، در اين هفده سال او به کسي کوچکترين اهانت يا ظلمي نکرده است . همه اولياي مدرسه از او راضي بودند ، از درسش ، از رفتارش ، از همکاري او با مدرسه ...
خلاصه رفتند و حسن آقا راآوردند و به هر مشکلي بود معلمش از دل ما بيرون آورد .
وقتي غذا را آماده مي کرديم و جلويش مي گذاشتيم ، اگر پلو قيمه بود با نوک قاشوق گوشت ها را کنار مي زد و يک کمي خورش روي برنجش مي گذاشت و مي خورد ، هر چه به او مي گفتيم چرا گوشتها را نمي خوري مي گفت : همين خوب است ، دست شما درد نکند .
يک کمي که اصرار کرديم ، از سر سفره عقب مي رفت ، معمولا سعي مي کرديم موقع غذا اصرار نکنيم ، چون او را مي شناختبيم .
يا وقتي ميوه اي جلويش مي گذاشتيم ، ايشان ميوه هاي کوچک لکدار و يا زخمي را بر مي داشت ، اگر خربزه تعارفش مي کرديم ، يک قاچ بيشتر بر نمي داشت . مي گفتيم : حسن آقا چرا نمي خوريد ؟ شما الان ضعيف هستيد به اين ها نياز داريد .
مي گفت : نه ، از زياد خوردن کسي به جايي نمي رسد ، من به اندازه اي که نياز دارم استفاده مي کنم .
برنامه هايش خيلي دقيق بود ، وقتي به مغازه ما مي آمد و ظهر را آنجا بماند ، موقع استراحت شاگردها ، هر کدام يک پتو براي زيرشان و يک پتو هم زير سرشان مي گذاشتند و مي خوابيدند .
ايشان يک لايه کت را که خيلي نازک بود زيرش پهن مي کرد و کفشش را هم زير سرش مي گذاشت .
مي گفتم پسر جان ! آخر بد است .
مي گفت : نه ، اگر مي خواهيد من راحت باشم ، اين طور خوب است . بچه ها پتويي مي آوردند تا رويش بيندازد ، ناراحت مي شد و مي گفت : آقا رضا برو پسر جان اگر من مي خواستم . خودم بر مي داشتم .
قبل از اينکه بخوابد مي گفت : مرا ساعت چهار بيدار کنيد .
هنوز ساعت چهار نشده مي ديدم بيدار شد و مي گفت : مثل اينکه ساعت چهار است .
وقتي ديپلمش را گرفت ، فرصت بيشتري براي صله رحم داشت . به ما مي گفت : اگر ممکن است من تقصير خدمت دارم ، احوالي از اقوام بپرسيم .
به منزل يکي از محارمش رفتيم ، بعد از مدت زيادي او را ديده بودند ، يکي از همشيره هايش مي خواست او را ببوسد ، نمي گذاشت و پيشاني همشيره اش را بوسيد .
مي گفتند : داداش اين چه کاري است ؟
مي گفت : من فقط اين جا را مي بوسم که سجده گاه خداست ، صورت مربوط به شوهر است .
در مجلس اگر يکي از محارمش بدون جوراب بود مي گفت : برويد جوراب بپوشيد
مي گفتم : اين جا که نامحرم نيست ، ما ، دايي ، شوهر و عمه همه محرمند .
دوباره مي گفت : نه اينها صحيح نيست .
بچه هاي نا بالغ وقتي مي آمدند ، به خانم ها مي گفت خودتان را بپوشانيد .
اصلا در ذاتش يک حيايي بود که ما نمي توانيم بگوييم که از تعليم و تربيت ما بوده است .