https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64801
شناسه خبر: 64801
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
عشق به جهاد
راوی محمد جباری: یک دفعه به او گفتیم : مادر جان دکتر گفت : شصت روز باید استراحت کنید او بعد از بیست و پنج روز استراحت خواست که به جبهه برود ، گفتم : مادر جان هنوز بیست و پنج روز است که شما را از بیمارستان به خانه آورده ایم . دکتر گفته است : شما شصت روز باید استراحت کنید . گفت : نه مادر جان ، اگر همسایه بغل دستی شما مریض باشد و سوپ لازم داشته باشد ، آیا وجدان شما قبول می کند که برای او سوپ نپذید . ولی خودتان هم یک کمی مریض هستید ولی از شما بر می آید که بروید و بپذیرید . گفتم : نه خوب معلوم است می روم و برایش می پزم ، گناه دارد ، گفت در جبهه هم به ما احتیاج دارند و واجب است که ما هم برویم . درست هست که مریض هستم ولی سر میز نقشه کشی که می توانم بنشینم و نقشه بکشم . مادر چرا نروم ؟ واجب است که بروم . بعد حتی پدرش ( در حالیکه یک مقدار مریض بودم ) گفتند : ببین مادرت مریض است . الان فشار مادرت بالا است و حالش خوب نیست . شما ده روز دیگر باشید تا هم حال شما و هم حال مادرتان بهتر شود بعد بروید . مادرت از غصه شما که مجروح شده اید ، مریض شده است . گفتند : اگر مادرتان را دوست ندارید ببینید در چه حالی است شما می خواهید بروید . گفت : مادرم را زیاد دوست دارم ( چشمهایش پر از اشک شد بعد از خدا و چهارده معصوم ، این بچه علاقه خواصی به من داشت . حقیقتش شاید من را از پدرش بیشتر دوست داشت و خیلی احترام می گذاشت ) بعد گفت : به مادرم خیلی علاقه دارم اما پدر جان هر چه به مادرم علاقه داشته باشم به خدا و ائمه اطهار بیشتر علاقه دارم . پیش خدا می خواهم بروم . و الان وظیفه ام ایجاب می کند که من به جبهه بروم و به ما احتیاج دارند . با همان حال بلند شد و آمبولانس هم جلوی در آمد چون بچه های سپاه هم آمدند و او را داخل آمبولانس گذاشتند و بردند . ایشان سوار شد و او را به فرودگاه بردند و با همان حال به جبهه رفت و گفت که : اقلاً ما را برای نقشه که احتیاج دارند و باید بروم و به جبهه رفتند .