https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64802
شناسه خبر: 64802
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
شجاعت و شهامت
راوی حسین آغاسی زاده: پس از اینکه مدّتی را در قرارگاه صراط المستقیم بودم ، حسن آقا مرا به قرارگاه خاتم پیش خودش برد . یک روز می خواستیم جهت انجام کاری به فاو برویم . حاج آقای خانی آمد و گفت : اگر می خواهید به منطقه بروید چونکه یک ماشین در اینجاست ، یا باید من همراه شما بیایم یا من ماشین را می برم و شما با ماشین بعدی بیائید . حسن آقا به من گفت : این حاجی را سعی کن نیاوری ، چون یکسره دردسر درست می کند . گفتم : برای چه ؟ در همین حین حاج آقا خانی به طرف ماشین آمد و سوار شد . در بین راه گفت : من و مسئولان دیگر مثل حاج آقای مبلغ هرچه به این حاج حسن آقا می گوئیم به خاطر اینکه شما مهندس هستی در همین قرارگاه بنشین و اینقدر به خطّ مقدّم نرو ، گوش نمی کند . حاج آقا خانی در حال صحبت بود که چند نفر کنار جادّه ، دست بلند کردند . ماشین را نگه داشتم . یکی از آنها آمد و گفت : اخوی سه ، چهار نفر جا داری . حسن آقا گفت : حالا سوار شوید یک کاری می کنیم . کجا می خواهید بروید ؟ گفتند : ما مسئولین آموزش و پرورش هستیم و برای بازدید از محور آمده ایم که اگر بشود 2 یا 3 روزی در اینجا باشیم . حاج آقای خانی آمد جلو کنار حاج حسن آقا نشست و آنها چهار نفری عقب نشستند . زمانیکه در جادّه حرکت کردیم برادران مسئول آموزش و پرورش چشمشان به چند تابلو افتاد که بر وری آنها نوشته شده بود : رزمندة مبارز لبخند بزن . یک دفعه شروع به خندیدن کردند . بعد از چند دقیقه از تانکرهای صحرایی بنزین زدیم . تقریباً به محور نزدیک می شدیم . حاج آقا به محض اینکه به مقرّ بچّه های جهادسازندگی رسیدیم ، گفت : اینجا نگه دار من یک کاری دارم که باید انجام دهم . چون زیاد طول می کشد ، من پیاده می شوم . حسن آقا هنگام برگشتن دنبال من هم بیائید . حسن آقا گفت : حاج آقا این مقرّ بچّه های 31 عاشورای تبریز است . شما با آنها چکار داری . شما که اینها را اصلاً نمی شناسی . حاج آقا خانی گفت : برادران اینجا چند بار دنبالم آمده اند و گفتند که در قرارگاه با من کار دارند . پس از اینکه حاج آقا از ماشین پیاده شد و رفت . حسن آقا گفت : حواست جمع باشد اگر دفعة دیگر حاج آقا گفت که من هم همراه شما بیایم . تعارف را کنار بگذار و او را با خودت نیاور . چون حاجی هرگاه که به محور نزدیک می شود به بهانه ای پیاده می شود . چند برادر آموزش و پرورش برای ما جک و مطالب خنده دار می گفتند و باهم می خندیدیم . به محض اینکه توی جادّة خاکی پیچیدم و به سمت خط رفتیم . همة اینها صاف نشستند و ساکت شدند و یکسره به کنار و عقب ماشین نگاه می کردند . وقتی به ایستگاه صلواتی رسیدیم آنها سریع پیاده شدند . حسن به من گفت : هیچ راننده ای حاضر نیست که رانندة من باشد همراه من به خط بیاید و هرکدام که می آیند طولی نمی کشد که می روند . بعضی از آنها تا ابتدای محور می آیند و آنجا پیاده می شوند و من خودم به تنهایی به خط می روم .