https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64806
شناسه خبر: 64806
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
خاطرات سياسي
راوی فرشته آل نجف: من در خیابان خسروی مقابل مسجد مغازه بناها پارچه فروشی داشتم . مدتی آنجا بودم . سپس مغازه کاخ داماد را خریدم . یک شب شخصی میهمان ما بود _ آن میهمان در قید حیات هستند _ شهید به مغازه آمد و گفت : هزار تومان به من بدهید گفتم : پول را در اختیارت می گذارم ولی هر چه خرج کردی ، صورت حسابش را به من بده تا من بدانم ، اگر چیزی را می خری که به صلاحت نیست ، مانع از خرید بشوم . ولی او پول را در راه و هدفی که داشت خرج می کرد . بعد ها ما فهمیدیم که او پول را چکار می کرده است . از ابتدا با خودم می گفتم: چرا اصلاً این شهید به خودش نمی رسد . چطور هر چه می خواست به او می دادیم . مثلاً اگر می گفت : من یک ساندویچ می خواهم می گفتیم : بیا این پول برو بگیر . ولی تخم مرغ یاهمبرگر نگیری . اما او این گونه پول را خرج نمی کرد ، بلکه در راه و هدفی که داشت خرج می کرد . برادرش می آمد و می گفت : حسن پول روزانه اش را خرج نکرده است و من از حسن می پرسیدم پولهایت را چکار کرده ای ؟ می گفت : هست اما منم پا فشاری می کردم و او مجبور می شد تا بگوید که : فردی نیاز داشت در راه خدا به او دادم . خلاصه ایشان آمد و گفت : هزار تومان پول بدهید . خوب هزار تومان آن زمان پول زیادی بود . مثلاً یادمان هست ، شاگردان برای مغازه آورده بودیم به او روزی ده تومان میدادیم که خیلی شاگرد زبده و فروشندة خوبی بود ؛ یعنی هزار تومان حقوق سه ماه چهار ماه ایشان بود . گفتیم : هزار تومان را برای چه کازی می خواهی ؟ گفت : لازم دارم . می خواهم بروم چیزی بگیرم . لوازم درسی بگیرم . گفتم : لوازم درسی من آشنا دارم بیا برویم ، هر چه می خواهی بگیر . گفت : نه من اصلاً هزار تومان می خواهم . گفتم : من به تو یک ریال هم نمی دهم . خدا حافظی کرد و با عصبانیت از مغازه خارج شد . به میهمانم گفتم : برو او را بیاور . تا من این پول را به او بدهم . ایشان مرد تنومندی بود ولی مسن . و در آن موقع 50 سال داشت . تا چهار راه خسروی ( خاکی ) دوید ، اما نتوانسته بود او را بگیرد . آمد و گفت : رفت . گفتم هر چه خدامی خواهد . من خیلی ناراحت شدم . چون نمی خواستم که هیج وقت ازمن ناراحت شود . می دانستم بر خلاف فرزندان دیگرم اهل حساب وحسابگری است و بی حساب عملی نمی کند . ولی از این ترس داشتم که یک وقت گیر کند . به هر جهت مانند همة پدرها که از وضع فرزند خود نگرانی داشتند ، من هم نگران بودم . مادرش می گفت : بر خدا توکل کن . من بچه ام را بیمة امام زمان ( ع ) کرده ام . هیچ کارش نمی شود . هفتگی چیزی برای ایشان بیمة امام زمان ( عج ) کرده بود که به صندوق می انداخت و یا به افراد مستحق می داد . بعد از نیم ساعت که از رفتن ایشان می گذشت ، به خانه تلفن زدم و گفتم : حسن اینجا بود و خلاصه ما را ناراحت کرد . پول می خواست و من به او ندادم . اگر به خانه آمد ، به او پول بدهید . مادرش گفت : همین الان از درب منزل بیرون رفت . آمد خانه به من گفت : پول می خواهم گفتم : برو از پدرت بگیر . به خواهرش گفت که شما داری هزار تومان به من بدهی ؟ خواهرش قلکش را در اختیار او گذاشت . او قلک خواهرش را شگست و هر چه پول در قلک بود ، برداشته داخل یک دستمال کرده و گره زد و رفت . خواهر حسن به مادر گفته بود : چرا اذیتش می کنید ؟ بیا داداش این پول را بگیر مال شما . شاید می خواهد برای خودش چیزی بخرد . خواهرش نمی دانست که برادرش در چه خط است . من می دانستم و تا حدودی مادرش . گفتم : ببین رفته است ؟ همین الان مثل فشنگ رفت . دیگر نا امید شدم . شب شد اما نیامد . با ماشین به درب خانه مادرم ، عمو هایش ، دایی هایش ، خاله هایش و هر جا که فکرم می رسید رفتم . همه گفتند نمی دانیم کجا رفته . ایشان از همین جا به شمال می رود . چون در آن زمان گروهکها و منافقین در محدوده شمال متمرکز بودند . از شمال به مادرشان زنگ می زنند که در شمال هستم و اینجا یک مأموریت دارم . وقتی به انجام رسید به تهران می روم و از حجرة آقای ثابتی به پدرم زنگ می زنم . آقای ثابتی در تهران حق العمل کار بود . برای ما جنس می خرید و می فرستاد و این بچه را خیلی دوست می داشت . او فوت کرده است . گاهی می آمد مشهد احوال این بچه را می پرسید و خیلی هم با هم حرف می زدند . بالاخره از شمال به تهران رفت . بعد از چند روزی از آنجا به من تلفن کرد . اول عذر خواهی کرد و بعد به من گفت : من خودم آقای ثابتی هستم و دو هزار تومان می خواهم . خیلی خنده دار بود . گفتم : شما هزار تومان از ما خواستید . ما به شما ندادیم.شما قلک خواهرت را شکستی ، حالا باز دو هزار تومان می خواهی . گفت : آقا جان خواهش می کنم ، اجازه بدهید که آقای ثابتی به من بدهند . گفتیم : به او دو هزار تومان بدهید . ایشان دو هزار تومان به شهید حسن دادند و خداحافظی کرد و گفت : الان می خواهم به مسافر خانه بروم تا اتاقی برای خودم بگیرم . و اینجا یک سری مطالعات انجام بدهم . من به آقای ثابتی گفتم : شما در این باره با او همکاری کنید . آقای ثابتی در مسافر خانه مسعود شمس العماره یک اتاق چهار پنج متری برایش درست کرده بود و در تماس با من گفت : رفتم برنامه اش را درست کردم . خاطرت جمع باشد . گفتم : خیلی خوب . یکی دو بار در این مدت به ما زنگ زد . دیگر خبرش نشد . نگران شدم . به آقای ثابتی زنگ زدم و گفتم : شما از حسن آقا خبر نداری ؟ گفت : نه . گفتم : تلفن هم نزده ؟ گفت : نه ، گویا ایشان در محوطة توپخانه توزیع نوار می کرده که مأموران او را می گیرند . ایشان را به صد متری توپخانه می برند _ الان هم همانجا ست _ کسی که در حال گرفتن نوار بود ، فرار می کند ولی ایشان را دستگیر می شود . ایشان نوارها را به مسافر خانه می آورد و جلوی مسافرخانه به فرد دیگری تحویل می داده است . آن شخص نیز نوارها را توزیع می کرده و هر چه به او می گویند : تو بچه کجا هستی ؟ می گوید من بچة همین تهران هستم . بالاخره به او فشار می آورند ، تا سرانجام می گوید بچة کجا هست ؟ او را می آورند تا به من تلفن بزند . تماس گرفت که اینجا هستم در کلانتری توپخانه گرفتار شده ام و دو هزار تومان جریمه ام کردند . ( دو هزار تومان آن زمان پول زیادی بود ) گفتم : حالا چکار کنیم ؟ گفت : به همان بندة خدا ( اقای ثابتی ) بگو که دو هزار تومان بدهد تا برای من بیاورند . نمی خواستم نیروهای امنیتی بفهمند که او با تهران با کسی در ارتباط است . چون در این صورت آقای ثابتی را می گرفتند و نیروها را نیز پیدا می کردند و همه به درد سر می افتادیم . به اتفاق آقای ثابتی پیغام دادیم و او هم دو هزار تومان فرستاده بود و بدین صورت جریمه اش پرداخت شد و سر انجام به مشهد آمده بود .