https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64880

شناسه خبر: 64880
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶

ايثار و فداکاري

راوی حسین آغاسی زاده: در سال 61 از مشهد به قرارگاه صراط المستقیم اهواز اعزام شدم و حسن آقا در آن زمان در قرارگاه خاتم الانبیاء بود . در قرارگاه صراط من مسئول خرید لوازم و ماشین آلات سبک و سنگین بودم . یک روز حسن آقا به قرارگاه ما آمد و گفت : یک کارشناس می خواهیم که قطعات ماشین آلاتی را که توسّط کشتی آمده مشخّص کند . به همین دلیل مرخّصی شما را از حاج رحیم صفوی گرفته ام که شما را 2 یا 3 روز با خودم به ماهشهر ببرم تا قطعات ماشینهای سبک و سنگین را مشخّص کنید . صبح ، به سمت ماهشهر در حال حرکت بودیم کنار جادّه 4 نفر بسیجی ایستاده بودند ، سوار کردیم . 2 نفر از آنها جلو و 2 نفر دیگر عقب نشستند . مقداری از مسیر را که رفتیم باران شروع به باریدن کرد . حسن آقا گفت : نگه دار . بعد به اتّفاق نفر بغل دستش به عقب ماشین رفتند و به دو نفر عقب ماشینی گفت که : بروید جلو بنشینید . به محض اینکه به آنجا رسیدیم من به اتّفاق یکی از برادران به داخل کشتی رفتم و مشغول مشخّص کردن وسایل شدیم . حسن آقا جهت تعمیر یکی از سایتهای موشکی رفت . بعد از اینکه کارم تمام شد به سایت موشکی رفتم و دیدم که حسن آقا هنوز نهارش را نخورده ، و مشغول کار است .