https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64963
شناسه خبر: 64963
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
شجاعت و شهامت
راوی محمد تقی عزیزی : ساعت حدود 10 صبح شد. دوربین را برداشتم و نظری به منطقه انداختم. ناگهان متوجه شدم حدود 15 کامیون نفربر عراقی پر از نیروهای پیاده بر روی اتوبان ظاهر شدند. آنها به طرف پل روی دجله آمدند و از کامیون ها پیاده شدند. از روی پل عبور کردند و به طرف ما می آمدند. سریعاً قبضه های خماره را آمادة آتش کردم. اطراف خود را نگاه کردم به علت وسعت منطقه و پراکندگی نیروهای خودی تعداد کمی از بچه ها اطراف من بودند. از یکی از آنها سؤال کردم فرمانده شما کیست؟ یکی از برادرها گفت: فرمانده گردان ما شب گذشته در عملیات به شهادت رسید. اما فرمانده تیپ ما آنجا پایین آمد سنگر نشسته است و با دست، برادری را نشان داد. سریعاً به طرف ایشان رفتم، گفتم: برادر عامل شما هستید؟ گفت: بله، گفتم: بلند شوید عراقیها دارند می آیند. سؤال کرد: چکاره هستید ؟ گفتم: دیده بان . از جایش بلند شد، دوربین را از من گرفت و خود را بالای خاکریز کشید. نگاهی به منطقه انداخت و سپس به من گفت: همه تکاور هستند. دوربین را از او گرفته، نگاه کردم. راست می گفت: همه با لباسهای پلنگی سبز هیکل های ورزیده و به تجهیزات کامل. برادر عامل رو به من کرد و فرمود: سریعاً گلوله های خود را وسط منطقه بین ما و دشمن ثبت کن و آماده آتش نگه دار. اگر پس از درگیری آنها عقب نشینی کردند بگو قبضه ها بردشان را زیاد کنند و تمام گلوله ها را روی سردشمن بریزید،اگر چه روی سر ما ریخته شود مهم نیست. مهم این است که به این چهار راه استراتژیک نزدیک نشوند. سی، چهل نفر از بچه ها را جمع کرد و از روی خاکریز عبور کردند، صحنة جالب و پر عظمتی بود. از آن طرف حدود یک گردان نیرو کلاه سبز و از این طرف سی، چهل بسیجی با ایمان و شجاع حالت یک دوئل داشت. لحظه به لحظه طرفین به هم نزدیک می شدند. من نیز قبضه ها را آماده آتش کرده بودم. ناگهان درگیری شروع شد. با اسلحه سبک کلاش ، تیربار، نارنجک، آرپی جی و کلت شروع به درگیری نمودند. حدود نیم ساعت درگیری ادامه داشت. آنقدر فاصله بین دو نیرو کم بود که جرأت تیراندازی با قبضه ها را نداشتیم. در این هنگام ناگهان صدای الله اکبر شنیدم، دقت کردم دیدم عراقیها پا به فرار گذاشتند و بچه ها ما هم در تعقیب آنها سریعاً دستور آتش را صادر کردم و گفتم: برد گلوله ها را زیاد کنید، منطقه برای عراقیها سریعاً تبدیل به جهنم شد. هر گلوله خمپاره 120 ده یا پانزده عراقی را به هوا می فرستاد و تکه تکه می کرد. هوای منطقه سیاه شد و به جز سیزده نفر از آنها که سریعاً با در آوردن زیرپوش سفید خود را تسلیم نمودند و اسیر شدند همه نیروهای عراقی به درک واصل شدندو اجساد آنها که لباس سبز نیز داشتند، منطقه را سبز کرد و یاری خداوند نصیب رزمندگان اسلام گشت. دقایقی بعد یکی از دوستان من که با نیروهای برادر عامل جلو رفته بود برگشت، با دیدن او گفتم: تبریک می گویم، گفت: من هم تسلیت عرض می کنم. گفتم: چرا ؟ گفت: عامل شهید شد. گفتم: راست می گویی؟ کجاست؟ گفت: پشت همین خاکریز آنطرفتر. با اتفاق هم به طرف شهید عامل رفتیم. گلولة کلتی بر پیشانی او خورده بود و مغز سفیدش بیرون زده بود. آخرین لحظات عمرش را می گذراند. هنوز نبض ضعیفی داشت. صورتش را بوسیدم و او را بین پتویی پیچیدم و چهار نفر از برادران بسیجی او را برداشته تا پس از چهار کیلومتر پیاده روی به پت هلیکوپتر برسانند.