https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/64983

شناسه خبر: 64983
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶

بدون موضوع

راوی مسعود وحدتی : زمانی که در جبهه نبا مستقر بودیم یک اختلاف کوچکی بین رزمنده هاپیش آمده بود یکی غذابیشتر می خورد یکی کمتر میگفتیم غذایشان را کامل بدهید بخورند و سیر بشوند بالاخره این ها یا زنده می مانند یا کشته می شوند یک مقدار این بحث بالا گرفت و ما هم اهمیتی به این موضوع نمی دادیم فردای آن روز از سنگر بیرون نشسته بودیم و طبق روال هر روز, کارهایی که داشتم باید جوابگو می بودیم در همین حین که نشسته بودم دیدم یک آقایی آمد و نشست بغل دست من جوانی حدود بیست و چهار ساله بود شروع کرد به صحبت کردن آدم خیلی خوشرویی بود ایشان از من سؤال می کرد و من جواب می دادم تا این که حرف ها کشیده شد به دو سه روز قبل یک دفعه متوجه شدیم که نکند کسی به او ماموریت داده تا ببیند ماتا چه حد هستیم نکند ستون پنجم است اما دیدم دارد می گوید ما برای رضای خدا آمدیم بعد پرسیدم شما برای رضای خدا آمده اید من تا حالا شما را ندیده ام گفت : من عامل هستم باز هم نشناختمش پرسیدم شما چه کاره اید ؟ گفت: من فرمانده ی نمی دانم کجا هستم از جمله صحبتهایی که کردیم گفت: شما تا به حال در حمله ای هم شرکت کرده اید ؟ گفتم بله دفعه سوم است که شرکت کرده ام گفت :بعضی بچه ها جوان تر هستند غذای بیشتر می خورند بیشتر بدهید چیزی که زیاد است غذا است.