https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65042
شناسه خبر: 65042
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
تدبير نظامي و مديريت
راوی محمد تقی فروتن : ما در سنگر نشسته بودیم که یکى از فرمانده گروها نها پیش برادر عامل آمد و گفت: ما یک بسیجى نوجوان داریم که خیلى اذیتمان مىکند، دفعه اولش است که به جبهه آمده و خیلى ترس و وحشت دارد. برادر عامل به فرمانده گروهان گفت: او را پیش من بفرست ببینم چه مىگوید برادر بسیجى داخل چادر آمد، سلام کرد و همان دم درب نشست، عامل خیلى سنگین جواب سلامش را داد و بى اعتناء به او مشغول کار خودش شد. آن بسیجى نوجوان منتظر نشسته بود و نگاه میکرد تا ببیند چه تصمیمى برایش مىگیرد، بعداز 15 دقیقه سکوت را شکست، شاید براى اولین بار بود که یک دفعه از دهانش در آمد و گفت: برو آن ظرفها را بشوى ساعت 11 شب بود و آن نوجوان هم از تاریکى مىترسید و از طرفى هم به محدوده گردان و اینکه تانکر آب کجاست آشنایى نداشت. در ضمن برادر عامل یک اشارهاى هم به من کرد و گفت: بلند شو برو بیرون کمکش کن وقتى بیرون رفتم دیدم ایستاده است گفتم: چرا ایستادهاى و کارى انجام نمىدهى؟ گفت: کجا بروم؟ چرا فرمانده گردان مرا اذیت مىکند؟ گفتم: بنده خدا خسته است، دوست دارد شما ظرفهایش را بشویى، حالا اگر نمىخواهى خُب نشوى، گفت: اگر نشویم پدرم را در مىآورد. بعد پرسید حالا کجا باید بروم، او رابه سمت تانکر آب هدایت کردم و چند دقیقهاى هم با او آنجا نشستم بعد از این که ظرفها را شست و آورد یک نیم ساعتى داخل چادر عامل نشست ساعت 12 شب بود، عامل یک اسلحه به او داد و گفت: همین الان بلند مىشوى و مىروى سر فلان تپه مىایستى تا من بیایم و براى اینکه تپه را پیدا کند یک کروکى کشید و به او داد و خودش هم با خیال راحت گرفت خوابید. بعد از چند لحظهاى گفتم آن بنده خدا تنهاست و منتظر شماست. گفت: هیچ طورش نمىشود، اصلاً ناراحت نباش. بعد از سه ساعت بیدار شد و مرا هم بیدار کرد و گفت: حالا برویم از آن برادر بسیجى خبرى بگیریم وقتى به کنارش رسیدیم، دیدیم خیلى مرتب اسلحه را به دست گرفته و مشغول نگهبانى است تا ما را دید سلام و احوالپرسى کرد. بر پیشنهاد برادر عامل به اتفاق آن برادر بسیجى به داخل سنگر فرماندهى رفتیم، عامل یک چایى درست کرد و به او داد بعد گفت: من یک چیز هایى درباره شما شنیده بودم و حال آنکه مىبینم درست نبوده او گفت: چون دفعه اولم بود یک سرى اشتباهاتى داشتم ولى قول مىدهم که دیگر تکرار نشود« عامل گفت: »نه تو اشتباهى نداشتى، فردا صبح فرمانده گروهان آمد و ایشان را تحویل گرفت و رفت. بعد از گذشت مدتى برادر عامل از فرمانده گروهانش سؤال کرد که بسیجى ما چطور است؟ و او گفت: بقدرى خوب شد، که به عنوان داوطلب شبها گشت مىرود.