https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65105

شناسه خبر: 65105
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶

ايثار و فداکاري

زمانی که ایشان مدیر داخلی پادگان 92 زرهی بودند، اما از شهرستان تعداد زیادی نیرو برده بودیم آنجا و شهید حاج رضا حدود ساعت 11 ظهر بود که گفت: گرسنه ام، چون صبحانه نخورده بود و ما هم برای ایشان یک غذا گرفتیم و آوردیم در محل کارشان، ایشان مدام تکرار می کرد: گرسنه ام، گرسنه ام. من به ایشان می گفتم: خوب داداش غذایت را بخور. می گفت: نمی رسم، کار این بسیجی ها واجب تر است. بعد از اینکه مشکل اسکان و غذا و لباس آنها را حل کرد، حدود ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر آمد و گفت: الحمدالله حالا سرم خلوت شده است. یک روزنامه پهن کرد و لقمة اوّل را که برداشت، دیدم یک پیرمرد آمد دم درب ایستاد و گفت: شما غذا بخورید و من گرست باشم؟ شهید حاج رضا گفت: نه بابا من این غذا را برای شما گذاشته بودم و خیلی دنبالتان گشتم ولی پیدایتان نکردم. حتی همان لقمه ای را که دستش بود گذاشت و گفت: پدرجان این مال شماست و غذا را به آن بسیجی داد.