https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65169
شناسه خبر: 65169
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۶
خاطرات جنگي
راوی محمد حسن شبانی : یادم است روزی را که آقای خضرایی در عملیات والفجحر 3 با من تماس تلفنی گرفت و گفت : برادر حسن بیا در قرارگاه تاکتیکی پرسیدم چیکار داری ؟ گفت : بیا اینجا صحنه ای را ببین که خیلی زیبا است . وقتی رفتم نزدش پرسیدم چیه آقا رضا گفت یک شهید ی را از کله قندی آورده اند بچه ها می گویند یک قرآن کوچکی در دستش است . وقتی می خواهم قرآن را از دستش بیرون بیاوریم مچش و انگشت هایش باز می شود . تا می خواهم قرآن را برداریم دستش بسته می شود . یک ترکش ریزی به قلب این بسیجی خورده بود و انگار آرام خوابیده بود یادم است . آقای نوریان دست این شهید را باز کرد که قرآن را بردارد و یک دفعه دستش خود به خود بسته شد و نتوانسته قرآن را در بیاورند .