https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65215
شناسه خبر: 65215
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
راوی محمد حسن نظر نژاد : یک روز پدرم خاطره ای را از درگیریشان با کموله ها در کردستان این گونه برایم تعریف کرد: در عملیاتی که در کردستان داشتیم عده ای از برادران ارتشی هم شرکت کرده بودند. منطقه کوهستانی بود و عملیات خیلی مشکل بود. برادران ارتشی گفتند برگردیم و نیروها را سازماندهی کنیم و عملیات را از روی نظم و اصول انجام دهیم ولی برادران سپاهی گوششان به این حرفها بدهکار نبود و پیشروی می کردند. عملیات را ادامه دادیم. من پشت یک تخته سنگ مخفی شده بودم. وقتی می خواستم بیرون بیایم متوجه نشدم که یک کموله در نزدیکم است. از پشت تخته سنگ بیرون آمدم. چشمم به او که افتاد دیدم اسلحه اش برای شلیک به طرف من آماده است. هیچ کاری نمی توانستم بکنم. ناگهان صدای شلیک شنیدیم. دیدم یک تیر وسط پیشانی او خورد و نقش زمین شد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم یکی از دوستهایم به کمک من آمده است.