https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65274
شناسه خبر: 65274
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی غلامحسین نظر نژاد : به سفر حج که رفته بودم در صحرای عرفات مریض شدم و حالم خیلی بد بود . داخل چادر آمدم و دراز کشیدم به فکر این بودم که با این وضعیتم فردا چگونه می خواهم اعمالم را انجام دهم خوابم برد در عالم خواب دیدم کسی وارد چادر شد نگاه کردم دیدم محمد حسن است بلند شدم و سلام کردم گفتم : حاج آقا ، شما کجا این جا کجا؟ گفت : چه شده است مریض هستی ؟ گفتم : بله ، حالم خیلی بد است و نمی دانم فردا چگونه می خواهم اعمالم را انجام دهم خندید و گفت : ناراحت نباش انشاءا… همان کسی که شما را طلبیده که این جا آمده اید کمکتان خواهد کرد از دکتر کاروانتان یک آمپول حساسیت بگیر و آن را تزریق کن ، خوب می شوی گفتم: کارم از این حرفها گذشته است گفت : نه هما ن کاری که گفتم را انجام بده خوب می شوی . ناگهان از خواب بیدار شدم دیدم کسی نیست از چادر بیرون آمدم حدود ساعت سه شب بود صدای دکتر را شنیدم که از داخل چادر بهداری می آمد به داخل چادر بهداری رفتم و به دکتر گفتم : یک آمپول حساسیت به من بدهید حالم خیلی بد است گفت : حاج خانم سر شب به شما آمپول و قرص دادم همانها را مصرف کن خوب می شوی اصرار کردم گفت : خانم نظر نژاد شما هم دکتر شدی ؟ گفتم : نه ؟ حالاشما یک آمپول را بدهید ببینم چه می شود یک آمپول گرفتم و پیش خانم پرستار رفتم وقتی که این آمپول را به من تزریق کرد حالم کاملاًخوب شد صبح شد پرستاری که به من آمپول زده بود گفت : حاج خانم ، حاج آقای شما مشهدی هستند گفتم : بله پرسید : ایشان نظامی هستند ؟ جواب دادم بله گفت : دیشب خواب دیدم در یک سالن راه می روم حاج آقایی که لباس نظامی به تن داشت و هیکل مند بود سراغ شما را می گرفت و گفت : شما نمی دانید خانم نظر نژاد در کدام چادر است ؟ گفتم : چرا در آن خیمه هستند و اتفاقاً هم کاروانی هم هستیم ایشان را تا جلوی خیمه آوردم در همان لحظه که ایشان می خواست وارد خیمه شود از خواب بیدار شدم