https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65302
شناسه خبر: 65302
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
خاطرات جنگي
راوی محمد حسن نظر نژاد : یک نفر بود به نام اکبر نخودرزی که جوان بود و در سوسنگرد به شهادت رسید و حدود دو متر قد داشت ، خیلی آدم قوی بود . به هرکدام از نیروهایی که آر پی چی می زدند دو یا سه تحلوله داده بودیم که سبک باشد و بتوانند حرکت کنند در بین جمعی که بودیم دیدند که اینها خیلی جوانند ما دو نفر بودیم که هردو نفرمان 34-35 یال ین داشتیم ، سردار مرتضی قربانی شاید ده سال از من کوچکتر بود . افرادی که وزنشان کمتر و چابکتر بودند قرار شد آرپی چی بزنند و ما مهمات را در داخل تانکها ححمل کنیم و به اینها برسانیم و خلاصه حدود ساعت چهار بعد از ظهر تانکها امدند روی جادهء حمیدیه ، آنهایی که به اهواز و خوزستان رفته اند کاملا می دانند که تانکهایی که زده شده بود در اطراف جاده ، همین تانکها بودند که الان هم هنوز لاشه هایشان وجود دارد . یک دفعه حدود یک گردان به عنوان پیشانی جنگی و چیزی بالغ بر 40تانک آمد و درگیری شروع شدد . در میان ما 72 نفر ، 5 روحانی و 4 معلم و حدود 18 نفر کاراته کار داشتیم . جوانهایی بودند که اکثرا هم دانش آموز بودند و یکی از اینها از مشهد بود در خیابان سناباد که الان هم نمی دانم زنده است یا نه ، آنجا یک دستش قطع شد . جنگ شروع شد عراق آمد که خوزستان را و مرکز فرماندهی ما را که در اهواز بود تصرف کند72 نفر به نام همین ولایت حرکت کردیم که این درگیری تا حدود ساعت 10شب طول کشید هرکجا را که فتح می کردیم . موضع پدافندی وجود نداشت چیزی نبود که آدم بخواهد فراهم کند و عراقیها هم بلافاصله یک موضع پدافندی برای خودشان احداث می کردند و می ایستادند و نگاه نمی کردند که جلوشان بسته است یا نه ضربت که می خوردند تا مرحله بعد نمی آمدند منتهی ساعت ده شب بود که من به سوی حمیدیه بر می گشتم . علی هاشمی فرمانده لشکر بود که نمی دانم این برادر عزیزمان الان به شهادت رسیدند یا نه چون در اسارت عراق بودند . دیدم ایشان مثل ابر بهار گریه می کند . حالا کنارشان ما خوشحال بودیم که تانکهای عراقیها را زدیم ، تقریبا تا نزدیکی سه راه دارخوین ، حدود سی کیلومتری جاده فاصله دارد که حدود 13 تانک عراقی زده شد در ان زمان خیلی بود تعداد زیادی سلاح کلاشینکف و مهمات در آنجا از عراقیها به غنیمت گرفتیم که فکر می کنم حدود چهارصد و اندی قبضه بود که الان بعضی از بچه هایی که در آنجا بودند می توانند بپرسید. من وقتی آمدم دیدم ایشان گریه می کنند با خوشحالی گفتم که عراقیها را بیرون کردیم و رفتند و تا فردا ببینیم چه می شود . دیدیم که ایشان بی توجه است و گفتم که پنج نفر پشت خط آمدید و شما ششمین نفرشان هستید مابقی نیامدند و می گفت نمی دانم و فکر می کنم من آخرین باشم و گفتم اگر تو داری برای شهادت بچهه ها گریه می کنی بلند شو کارت را انجام بده ما باید برویم به سوی گردان و شهاد افتخار ماست گراکه ما خواهان هستیم . بله این هفتاد و دو نفر اکثرا فرمانده گردان بودند و جانشین گردان بودند.