https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65304

شناسه خبر: 65304
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷

شرح عمليات

راوی محمد حسن نظر نژاد : آخرین جلسه توجیه گردانهایی که می خواستند در عملیات شرکت کنند در تاریخ 28/ 8/ 66 برگزار شد. یادم نمی رود بعد از جلسه موقع خداحافظی فرا رسید و در این هنگام بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه و ناله می کردند. سنگر فرماندهی حالت خاصی به خود گرفته بود. بچه ها سینه می زدند و مهدی جان می گفتند و این مراسم یک ساعت طول کشید. چهره چند تا از برادران همچون گل قرمز شده بود. گویا خداوند توسط ملائکه می گفت: حاج تقی مددی بیا پیش من. حاج تقی 23 سال عمر داشت و مسئولیت توپخانه لشکر 21 امام رضا (ع) را به عهده داشت. یک ساعت بعد از آن گریه های نیروها خبر شهادت او در بین بچه ها منتشر شد. غم و اندوه لشکر ما را در خود فرو برد. این خبر ناگوار دل بچه ها را درد آورد. همه برای گرفتن انتقام خون این عزیزان آماده شدند. ساعت 2 نیمه شب بود که نیروهای ما را به طرف نقطه رهایی حرکت کردند و این حرکت تا ساعت 5/ 4 صبح به طول انجامید و بچه ها در جاهای تعیین شده استقرار پیدا کردند. فردای آن روز که آخرین روز و آخرین دیدار قبل از عملیات بود. من و چند تن از دیگر برادران و همچنین چند تن از برادران خط شکن به طرف نقطه رهایی حرکت کردیم و بعد از مدتی که به نقطه رهایی رسیدیم، مشاهده کردم که بچه های تبلیغات با دوربین خودشان از بچه ها عکس و فیلم تهیه می کردند و از آنها می پرسیدند که شما برای چه به جبهه آمدید؟ همه بچه ها پاسخ می دادند ما برای یاری دین خدا و مظلومیت ابا عبدا... الحسین (ع) که در سال 60 هجری فریاد می کشید: آیا کسی هست مرا یاری کند؟ ما برای پاسخ گفتن به این ندا به اینجا آمده ایم، آمده ایم تا به این ندا لبیک بگوییم و با دشمنان خدا و دشمنان خلق خدا بجنگیم و تا آخرین نفس خواهیم جنگید. این گفتگوها تا غروب آفتاب ادامه یافت. غروب آفتاب بود که فرماندهان گروهانها و گردانها و معاونان آنها برای آخرین توجیه وضعیت دشمن پیش هم گرد آمدند و همه در کنار هم نشستیم. فرمانده گردان کوثر 2 برادر حسین عاقبتی گفت: اگر در بین راه برای ما اتفاقی افتاد چگونه با شما تماس برقرار کنیم. نیروهای ما باید نزدیک به 6 ساعت پیاده روی کنند تا به خط مقدم دشمن برسند. من گفتتم: من با فرمانده لشکر برای این کار تدبیری اندیشیده ام و آن این است که با هر گردان 2 سیم بان می فرستیم که یک تلفن در دست فرمانده گردان و یکی دیگر در دست ماست و از این طریق انشاءا... باهم ارتباط برقرار خواهیم نمود. و اما خود من به این کار زیاد امیدوار نبودم. چرا که پیچ و خم کوههای سر به فلک کشیده کردستان و صخره های بلند گردش گاهی اوقات ما را فریب می داد و سر در گم می کرد. خوشبختانه از آنجا که خداوند با ما بود و اراده کرده بود که این کار باید انجام شود، این کار با موفقیت کامل انجام شد. گردانها ساعت 20/ 7 الی 45/ 7 دقیقه بعد از ظهر برای عملیات مجهز آماده حرکت شدند. در این مسافت 6 ساعته بیش از 600 نفر نیرو در حال حرکت بودند. می رفتند که طومار ننگین دشمن بعث عراق را در این منطقه در هم کوبند و این کاری بس مشکل و سخت بود. چرا که وقتی 600 نفر نیرو در حال حرکت باشند صدای پا و صدای به هم خوردن لباسهایشان محرک خوبی برای جلب توجه دشمن بود و ما نگران این بودیم که نکند دشمن متوجه ما شود. در بین راه اتفاقات زیادی افتاد. نیروهای یک دسته از گردان جدا شده بودند و گردان را گم کرده بودند. نیروها همچنان به طرف قله در حال پیشروی بودند. ساعت 20/ 12 دقیقه شب بود که فرمانده گردان کوثر گفت: ما در میان جاده دشمن و در پشت خاکریزهای دشمن قرار گرفته ایم و می خواهیم به دشمن حمله کنیم. من گفتم: چند لحظه ای صبر کنید تا ببینم گردان کهف به کجا رسیده است. با زحمت زیاد با برادر سلیمانی تماس برقرار کردم و به او گفتم شما کجا هستید؟ او جواب داد: ما الان در میان جاده دشمن قرار گرفته ایم. ساعت ده دقیقه به یک بود. به برادر قاآنی گفتم: ما آماده حمله هستیم. ایشان فرمودند: که صبر کنید تا با تیپ امیرالمؤمنین و لشکر 57 ابوالفضل هماهنگی شود و بعد حمله را آغاز کنید. ساعت 10/ 1 دقیقه نیمه شب بود که دستور حمله را به من دادند. من به فرماندهان گردانها اعلام حمله کردم. همه بچه ها برای حمله آماده شده بودند. بعد از چند لحظه عملیات آغاز شد. آسمان منطقه غرق در آتش بود. صدای توپها و خمپاره ها منطقه کردستان را به لرزه درآورده بود. گویی منطقه عملیاتی تبدیل به جهنم شده بود. بی سیمها مکرراً باهم در تماس بودند. فرمانده لشکر مرتب از من سئوال می کرد: کجا رسیده اید؟ لحظه ها و دقیقه ها بسیار حساس و کارساز بود. فرماندهان گردانها خبر از پیشروی سریع بچه ها می دادند. ساعت 10/ 3 صبح بود که نیروهای ما با توکل به خدا به تمام هدفهای از پیش تعیین شده خود رسیدند. وقتی که من خبر را به فرمانده لشکر رساندم او با تعجب گفت: شما الان بالای گرارش هستید؟ گفتم: بلی مگر تعجب کرده اید؟ او گفت: من هنوز باورم نمی شود که با این سرعت شما پیش روی و کار دشمن را تمام کرده باشید. من گفتم: ما با لشکرهای دیگر متتحد شدیم و به صورت واحد عمل کردیم و اینکه می رویم که به خط پدافندی را در منطقه تشکیل دهیم. او گفت: ارتفاع گردرش حکم کلید در یک خانه را برای جمهوری اسلامی دارد. بنابراین برای حفظ آن بیشترین تلاش خود را بکنید. ما خط پدافندی خود را در منطقه تشکیل دادیم و نیروهای پراکنده را جمع آوری و خط مقدم در سنگرهایی که از دشمن گرفته بودیم مستقر شدیم. دشمن نادان و بی خبر از همه چیز به علت غافلگیر شدن تا کوهها و دشت مریوان عقب نشینی کرده بود. اوایل صبح من متوجه شدم دشمن نیروهای پراکنده خود را جمع آوری کرده است و خود را برای پاتک آماده می کند. به گردانها گفتم: برای دفع پاتک دشمن آماده باشند. بچه های بسیجی آنچنان آماده بودند که قبل از رسیدن نیروهای دشمن به ما به پایین ارتفاع گرارش رفتند و به آنها یک ضد حمله کردند. بچه های ما تا صبح ساعت 8 تمام نیروهای دشمن را تار و مار کردند و حدود 50 نفر از آنها را اسیر گرفتند. دشمن بی اهمیت استراتژیکی ارتفاع گرارش پی برده بود و می دانست که این ارتفاع به منزله راه گشایی تمام منطقه خواهد بود. لذا با تمام نیرو تلاش می کرد که ارتفاع را از ما پس بگیرد و از آن طرف ما هم که بیشتر از دشمن به این ارتفاع حساس و از اهمیت آن باخبر بودیم، با قدرت تمام و ایمانی راسخ دفاع می کردیم. تمام بچه ها به پاتک های دشمن پاسخ دندان شکنی می دادند.