https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65308

شناسه خبر: 65308
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی محمد حسن نظر نژاد : ساعت 9 صبح مرا به پشت خط آوردند و در اورژانس بستری شدم . دکتر بالاس سر من آمد و گفت شما خون ریزی مغزی می کنید و نباید تکان بخورید بعد یک دفعه دیدم که شماره ای روی سینه ام گذاشتند . .این شماره شماره 13 بود . من گفتم که زنده هستم ، دیدم با تعجب گفت: دکتر این مجروح زنده است . دکتر گفت : مگر قرار بود مجروح بمیرد . من گفتم دکتر این روی سینه من شماره زده است ، دکتر گفت شماره را پاک کنید . تا اینکه هلیکوپتر برای بردن من از قرارگاه به منطقه آمد و مرا به بیمارستان اهواز بردند . و در آنجا دو تا از خواهران 15 یا 16 ساله بودند برای بردن من با برانکارد آمدند و مرا روی آن گذاشتند این خواهران می خواستند مرا بلند کنند ولی متأسفانه زورشان نمی رسید ، و من چون دیدم که اینها نمی توانند مرا بلند کنند از جا برخاستم و بلند شدم و راه افتادم ، در حالیکه بیش از هشت زخم برداشته بودم و دکتر هم با رفتن من به شدت مخالفت می کرد و خواهران متذکر می شدند که راه رفتن برای شما خطرناک است ، به یکی از خواهران گفتم که من باید به کجا بروم . گفت به اتاق عکس برداری . وقتی که از من عکس گرفتند دیگر نگذاشتند حتی یک قدم راه بروم چرا که من خون ریزی مغزی داشتم و مرا از آنجا بلافاصله به شیراز انتقال دادند و در بیمارستان شماره 3 این شهر بستری شدم . دکتر ها روی زخمها و خون ریزی من کار کردند . دکتر متخصص گفت : که باید چشم شما را که آسیب زیادی دیده است عمل کنم . به اتاق عمل رفتم و بعد از عمل کردن چشم & مرا به اتاق خودم انتقال دادند . من متوجه شدم که چشم من بسته است از پرستار پرسیدم چشم مرا عمل کردند ؟ پرستار جواب داد ولی . در این موقع مسئول انجمن اسلامی بیمارستان آمد و از من خواست که اگر به جایی می خواهم اطلاع دهم . شماره تلفن را به او بدهم ، شماره تلفن را به او دادم شب همان روز حدود ساعت 7 بود که از مشهد با ما تماس گرفتن در پشت تلفن برادرم و همسرم بودند وقتی با هم صحبت کردیم من گفتم که حالم بسیار خوب است و آنها خوشحال شدند ، چند روز بعد پدرم و مادرم و عمویم و همسرم و پسر عمه ام حاج شیخ اسحاق مولودی به ملاقات من آمدند و دیدم که جلوی سالن بیمارستان ایستاده اند و من که نمی خواستم آنها مرا روی تخت بیمارستان ببینند و ناراحت بشوند خودم جلوی درب رفتم و با آنها ملاقات کردند و سپس در صحن بیمارستان مشغول صحبت کردن شدیم . من به آنها گفتم : که چشمم آسیب دیده است و یک مقداری هم از ناحیه پا و قفسه سینه آسیب دیده ام ، بعد از ملاقات و گفتگو آنها به مسافر خانه رفتند . روز بعد آمدند و در کنار تختم نشستند . من به عمویم گفتم که شاید من یک چشممم را از دست بدهم ولی به مادرم چیزی نگویید . در این وقت پرستار آمد و گفت : که شما امشب عمل دارید و من که قبلاً یک بار عمل را دیده بودم به مادرم پیشنهاد کردم که امشب را کنار من بماند و او هم قبول کرد و دیگران به مسافر خانه رفتند . ساعت 2 بعد از ظهر مرا به اتاق عمل بردند و ساعت 6 به اتاق خودم آوردند . وقتی که من بهوش آمدم دیدم که مادرم در کنار تخت نشسته و گریه می کند و دستهایم را حرکت دادم دیدم که به تخت بسته شده است . فریاد کشیدم: پرستار ، پرستار ، خانم پرستاری که در آنجا بود گفت : چه می گویید ؟ گفتم دستهای مرا باز کنید . او هم دستهای مرا باز کرد و بعد به مادرم گفتم اگر می خواهی گریه کنی به مسافرخانه برو ، چون من نمی خواهم که کسی در اینجا گریه کند . او هم قبول کرد که دیگر گریه نکند . ولی آن شب را تا صبح در کنار تختم روی صندلی نشسته بود . فردا که پدرم و دیگران آمدند من گفتم که شما بروید معلوم نیست مرا کی مرخص کنند . در اینجا حاج آقا مولودی با دکتر صحبت کرد . دکتر هم موافقت کردند که سه چهار روز بعد مرا به مشهد انتقال بدهند به شرطیکه زیر نظر دکتر ستاری و دکتر ملکی باشم و نامه مرا برای بیمارستان شریعتی (وکیل آباد سابق ) نوشت دو عدد بلیط برای ما بنیاد شهید تهیه کرد و قرار شد من و عمویم با هواپیما و دیگران با ماشین بیایند . ما با هواپیما به تهران آمدیم و یک شب در تهران ماندیم و فردا با هواپیما دیگری به مشهد آمدیم ، مرا اول به بیمارستان قائم بردند و از آنجا هم به بیمارستان شریعتی انتقال دادند و حدود یک ماه در آن بیمارستان بستری بودم و چند نوبت چشم مرا عمل کردند ولی سرانجام گفتند چشم شما کور شده است و باید تخلیه کنیم و چشم مرا تخلیه کردند . من که حدود 88 کیلو وزن داشتم بعد از این همه عمل حدود 76 کیلو وزن داشتم و آخرین عملی که تخلیه چشمم بود صورت گرفت . من که در روی تخت بودم صدای گریه یک گروه از برادران را شنیدم وقتی خوب گوش دادم دیدم برادر شهیدمان ولی ا... چراغچی و عبدا... حسین دهقان و دیگر بچه ها هستند . من به آنها گفتم من که حالم خوب است چرا ناراحت هستید . خوب روزها به همین منوال گذشت کم کم زخمهای پا و سینه ام کاملاً خوب شده بود ، ولی چشم چپم هنوز تحت معالجه دکتر بود و صدای زنگ عملیات فتح المبین آغاز شد و من به هر عنوان بود از دکتر اجازه گرفتم و دکتر هم به من گفت چند روزی صبر کن بعد تو را مرخص می کنم ، من در تاریخ 2 / 1 / 61 از بیمارستان مرخص شدم و بعد به اعزام نیرو رفتم و از آنجا به خوزستان رفتم و در عملیات فتح المبین شرکت کردم به عنوان معاونت عملیات نیروهای خراسان شرکت کردم و بعد از عملیات فتح المبین که بعی از زخمهایم چرک کرده بود به مشهد آمدم و مجدداً تحت معالجه پزشک قرار گرفتم که حدود 5 ماه طول کشید تا مجدد خوب شد . واقعاً دورانی که در بیمارستان بودم با بقیه برادران مجروح شب را تا صبح به دعای کمیل و دعای توسل صبح می کردیم ، شبهای خوبی بود و چه روزهایی که در انتظارم نشسته بود و در کنار دیوار بیمارستان به کوهها نگاه می کردم و با خودم می گفتم که یک روز خواهد شد که باز در جبهه جنگ در کنار عزیزانی که علیه کفار می جنگیدند باشم . یک روز که همین طور با خودم فکر می کردم چشمم بر روی ارتفاعات روبروی بیمارستان افتاد دیدم برادران بسیجی و سپاهی که آموزش می دیدند در بالای کوه عملیات مشابه خودشان را انجام می دادند دلم از قفسه سینه پرواز کرد یک لحظه خودم را میان رزمندگان می دیدم و گویا همه دوران جنگ پیش چشمانم مجسم شده بود .