https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65363
شناسه خبر: 65363
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
همیشه همراه؛
راوی: همسر شهید
پسر بزرگم محمدعلی به مدرسه رفته بود، به اصطلاح کلاس اولی بود اما پولی نداشتم که برایش کیف مدرسه بخرم او هم دائم بهانه می گرفت و از من کیف مدرسه می خواست. مدت زیادی از شهادت رفعت نمی گذشت یک روز سر مزارش رفتم و با او درددل کردم خیلی ناراحت بودم از اینکه مرا با آنهمه مشکلات تنها گذاشته بود از او دلخور بودم.
آن شب خواب دیدم رفعت به خانه آمده و یک مقدار پول از جیبش بیرون آورد و گفت:
«ناراحت نباش این پول را بگیر و ببر برای محمدعلی کیف بخر». فردای همان روز، آقایی با لباس سپاهی آمد جلوی درب خانه و مقداری پول به من داد و گفت:«من قبلا به برادر علیمردانی بدهکار بودم، این پول طلب ایشان از من است». پول را گرفتم اما هرچه قدر اصرار کردم که اسمش را بگوید فایده ای نداشت».