https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65392
شناسه خبر: 65392
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
بعد از 14 سال اسارت تز خداوند اجازه ی گلایه خواستم !
شبي از شبهاي دوران اسارت، دلم گرفت؛ 8 سالي را در «ابوغريب» گذرانده بودم و 6 سالي ميشد كه مرا از جمع ايرانيان همبندم جدا كرده و در جايي ديگر، زندان امنيتي عراق، در يك سلول انفرادي نگه داري ميكردند؛ در آن شب به ياد كشورم افتادم؛ به ياد همسرم و به ياد تنها فرزندم كه پسر بود؛ در ابتداي اسارتم 4 ماهه بود و در آن شب حدوداً 14 ساله! از ذهنم گذشت كه «اگر مرا ببيند، ميشناسد؟» و به فكر افتادم «اگر من او را ببينم، چه طور؟» قلبم فشرد و رو به خدا كردم و آن گونه كه فقط او ميشنيد، گفتم «آيا به من اجازه ميدهي كه گلايه كنم؟» سكوت حاكم را به رضايت تعبير كردم و گلايههايم شروع شد؛ تا دير وقت، من ميگفتم و او ميشنيد و بعد از آن، به خواب رفتم.فردا و پس فردا و پس آن فردا، ديگر كلامي به زبان نياوردم و حتي به هيچ چيز فكر نكردم؛ در سومين روز كه نگهبان، غذاي ظهر مرا از دريچه مخصوص تحويل ميداد به ناگهان، در تاريك، روشني سلول انفرادي، چشمهايم به مارمولكي افتاد كه از روزنه سقف، به من خيره شده بود؛ اتفاقي كه به نظرم كاملاً غريب آمد؛ نگهبان كه رفت، من و مارمولك، مدتها به يكديگر خيره نگاه كرديم و سرانجام او هم رفت؛ ديدن مارمولك مرا به فكر كردن واداشت و مانند معبري كه خوابي را تعبير كند به كنكاش در مورد اين قضيه پرداختم تا ظهر روز بعد كه باز هم همان اتفاق افتاد؛ هر 2 به يكديگر خيره شديم و در چشمهاي هم نگريستيم اما اين بار او نزديكتر آمد؛ تأثيري عميقتر بر ذهن من گذاشت و باز هم رفت؛ روز ديگر هم بر همين منوال گذشت و روزهاي ديگر هم؛ چيزي حدود 2 ماه از همان روزنه و در همان ساعت ميآمد و ساعتي مرا به خود مشغول ميكرد و ميرفت و عجيب اين كه هر بار به من، نزديك و نزديكتر ميشد تا جايي كه در روزهاي بعدتر، كل سقف سلول انفرادي مرا، با آزادي تمام طي ميكرد و بعد از آن به من چشم ميدوخت.اگر چه پيام را، در 2 ـ 3 روز نخست حضور مارمولك، دريافت كرده بودم، چشمم به راه بود كه آخر اين بازي به كجا ميانجامد؟ من پيام واضحي را طلب ميكردم؛ ظهر روز بعد، مارمولك نيامد؛ به ديدن هر روزهاش عادت كرده بودم، ظهر روز بعد هم از او خبري نشد و فرداي آن روز هم، بر همين منوال اما نااميد نشدم؛ حس غريبي به من ميگفت كه خواهد آمد و سرانجام آمد اما اين بار، نه به تنهايي، بلكه با 2 مارمولك كوچكتر از خود؛ گويا كه فرزندانش بودند و اين بار، پيام كامل شد «در مقابل تهديدها و تطميعهاي دشمن، مقاومت كن. تو، با كارنامهاي پربار، به آغوش ميهنت و به آغوش خانوادهات، باز خواهي گشت» پيام كه دريافت شد و بر جانم نشست، ديگر مارمولكها را نديدم. انگار كه هر 3، دود شده بودند و رفته بودند هوا.اين پيام، مرا كه شكننده شده بودم، در مقابل ناملايمات دوران اسارت بيش از پيش مقاوم كرد.