https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65395
شناسه خبر: 65395
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
وقتی همسرم برگشت هیچ آشنایی بااو نداشتم
وقتی همسرم برگشت، هیچ آشنایی با او نداشتم. من با مرد جدیدی روبرو شدم. ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم و من هیچ چیزی از درون او نمیشناختم. در یکی دو ماه اول وقتی با هم صحبت میکردیم، او لهجه عربی داشت. همه چیز برای آقای لشکری سوال بود. او در تمام مدت اسارتش از همه چیز بیخبر بود. شهید لشکری زندگی عادی در دوران اسارت نداشت، روزنامهها و رادیوها عراقی بود. گاه هم که خبری از ایران میشنید، خبرهای جنگ بود نه خبرهایی که به او بگوید جامعه چقدر تغییر کرده است. خانهها تغییر کرده است، ماشینها عوض شدهاند، خیابانها چه شکلی شدهاند، مردم تغییر کردهاند ...؛ او از هیچ یک از اینها خبری نداشت. او اخبار یک زندگی طبیعی را نمیشنید. خاطرم هست در سال 75 نامهای به همراه عکسی به مناسبت شب یلدا برای آقای لشکری فرستادم که در آن عکس چند کیوی روی میوهها بود. آن موقع تازه در ایران کیوی آمده بود. ایشان در جواب نامه گفته بود که شما روی میوهها سیبزمینی گذاشتهاید؟! او از سادهترین موضوعات هم اطلاعی نداشت. شهید لشکری را 18 سال در یک حصار بستهای نگاه داشته بودند، بعد از اینکه آزاد شد، به همین دلیل وقتی آزاد شد، خیلی چیزها را نمیدانست. سبک زندگی او تغییر کرده بود. به عنوان نمونه، پوستهای خیار را نمیگذاشت دور بریزیم، میگفت که من استفاده میکنم. پولها را حسین نمیشناخت. من برای شهید توضیح میدادم که این 20 تومانی است، این 100 تومانی است... . مدتها کارمان این بود که من این چیزها را برایش توضیح دهم.بخشی از سختیهای پس از بازگشت شهید، به رابطه او با پسرم بازمیگشت. این دو روزهای اول با هم حرفی نداشتند و فقط همدیگر را نگاه میکردند. دوباره من سنگ زیرین آسیاب بودم. دوباره خدا برای من اینطور نوشته بود. ارتباط میان این دو خیلی سخت بود. به عنوان پدر و پسر همیشه به هم احترام میگذاشتند، اما تا لحظه آخر نتوانستند رابطه پدر و پسری داشته باشند.