https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65412
شناسه خبر: 65412
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷
سوریه فرق دارد؛
همسر شهید: اغلب برای رفتن به مأموریتها با مرتضی همراهی می کردم و تمام تلاشم این بود که راحت به کارهایش برسد. حتی خودش بارها به دوستانش گفته بود که همسرم مرا درک میکند و مانع کار زیاد من نمیشود.
با این حال هر چند مرتبه که برای رفتن به سوریه اقدام کرد، مخالفت کردم.
با این که میدانست حتی حرف زدن از سوریه هم مرا ناراحت میکند اما با هیجان از رفتن می گفت. انگار نمی توانست ذوقزدگیاش را پنهان کند. این وضعیت وقتی از سوریه شهید میآوردند دوچندان می شد. انگار به وجد آمده باشد، شور تازهای می گرفت... شرکت در مراسمات تشییع شهدا را وظیفه خود میدانست.
بعد از مخالفهای من، به ظاهر کمی تأمل می کرد اما بعد از مدتی کوتاه دوباره برای رفتن مهیا میشد. وقتی از رفتن حرف میزد، حالم به هم می ریخت. دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. به مرتضی می گفتم تا به حال هر کجا میرفتی، مانع رفتنت نمیشدم، اما سوریه فرق دارد!
مرتضی دلش میخواست مثل همیشه لب به اعتراض باز نکنم اما سوریه فرق داشت. کارم به التماس کشیده بود تا بتوانم مانع از رفتنش شوم. او هم با زبانها و روشهای مختلف سعی داشت مرا راضی کند. ولی واقعاً نام سوریه هم ناآرامم میکرد... من مرتضی را می خواستم. در تمام ماموریتها حس می کردم امنیت دارد و سالم می ماند اما سوریه؛ نه! تصور می کردم هر کس به آن جا رفته به شهادت رسیده! این در حالی بود که مرتضی هیچ حرفی از برنگشتن نمیزد.
به مرتضی می گفتم من اغلب روزهای زندگیام را تنها بودهام و هنوز از بودن با تو سیر نشدهام! حتی مدتی با او سرسنگین بودم شاید راضی شود که بماند اما...