https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/65466

شناسه خبر: 65466
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۷

۱۰ تای دیگه میام؛

زینب به شدت بابایی است. به او خیلی وابسته بود، در نبود پدرش خیلی بهانه می‌گرفت. به قدری که مرا کلافه می‌کرد. عبدالله از سوریه با ما در تماس بود، معمولا صبح ساعت ۶ تماس می‌گرفت که قبل از رفتن محدثه به مدرسه با او صحبت کند. اما دفعه آخر ساعت هفت شب زنگ زد، اول چند دقیقه‌ای با محدثه صحبت کرد و بعد با زینب حرف زد. زینب که دلتنگی می‌کرد به عبدالله گفته بود: بابا جون بسه دیگه، کی می‌آیی؟ عبدالله هم در جوابش گفته بود: ۱۰ تای دیگه میام. درست ۱۰ روز بعد، روز تشییع و خاکسپاری‌اش بود. زینب وقتی با کسی در مورد پدرش صحبت می‌کند، با بغضی در گلو می‌گوید: بابای من خیلی خوبه، می‌خنده. خیلی هم خوشگله. من بهترین بابای دنیا رو دارم.