https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69127
شناسه خبر: 69127
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۲۰
خاطرات بعد از مجروحیت
چهار ماه بود که از رشید هیچ خبری نداشتیم ، دیگر همه از آمدنش ناامید شده بودیم و این رنجر بی خبری از رشید سرانجام مادرم را که مبتلا به بیماری قلبی بود به بستری بیماری کشانید . روز به روز حال مادر بدتر می شد و بهتر نه ، تا اینکه یک روز هنگام برگشت از مدرسه در کمال ناباوری رشید را داخل مینی بوس دیدم . آنقدر از دیدنش خوشحال شدم که در پوستم نمی گنجیدم . آن همه خوشحالی در طول عمرم بی سابقه بود . به طوری که از شدت شادی گریه می کردم و اصلاً متوجه دوستانم که با خوشحالی به من چشم روشنی می گفتند نبودم . دوست داشتم هر چه زودتر به خانه برسم و او را در آغوش بگیریم ،اما وقتی به خانه رسیدم دیدم تمام اتاقها مملوء از جمعیت است. همه آمده بودند تا رشید را ببینند هر طور بود جلو رفتم و رشید را در آغوش گرفتم ، دوست داشتم همانجا کنارش بنشینم و لحظه ای از او دور نشوم ، اما ازدحام جمعیت که پس از ماهها انتظار آمده بودند تا رشید را ببینند این امکان را به من نمی داد . تا اینکه شب شد و تمام میهمانها به خانه اشان رفتند و این بهترین فرصت برای دیدن رشید بود . و قتی به اتاقش رفتم در حال عوض کردن لباسهایش بود که متوجه شدم چند جای بدنش باندپیچی شده با نگرانی پرسیدم : رشید چی شده ؟ چرا بدنت این طور باندپیچی شده ؟ به آرامی گفت: "نگران نباش هیچی نشده، فقط چند تا ترکش خوردم ." من که آن موقع نمی دانستم ترکش یعنی چه فقط می دانستم که چند جای بدن رشید زخمی شده است . رشید خیلی سعی کرد که دیگران و مخصوصاً مادر با وضعیتی که داشت متوجه موضوع نشود اما علی رقم سعی او بالاخره مادر از هرطریقی که بود متوجه جراحت رشید شد و همین امر باعث وخامت حال او شد به طوری که روزبه روز حالش بدتر شد