https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69134
شناسه خبر: 69134
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۲۰
تولد و کودکی
رشید هفت ساله بود که روزی او را با خود به مزرعه بردم. در آنجا مشغول کار بودم که دیدم چند تا چوب را برداشته و کنار جوی آب کاشته، هنگام برگشت من چوبها را از زمین کندم و به طرفی پرت کردم. دیدم، رشید دوباره یکی از آنها را برداشت داخل زمین فرو کرد، تا خواستم دوباره بکنم، با گریه از من خواست که آنها را نکنم. بعد از یک ماه دیدم آن جوب سبز شده و به صورت یک درخچه قشنگ در آمده است. و همان تکه چوب پس از سالها به درختی تنومند مبدل شد. یکسال پیش که سیزدهمین سالگرد شهادت رشید بود، من خواستم آن درخت را که پیر و فرسوده شده بود قبل از اینکه خشک شود اره کنم و بفروشم که مادرش مانع شد و با گریه گفت: « این یادگار پسرم است، خاطره او را نفروش، بگذار بماند.» گفتم: چند وقت دیگر آن درخت خودش خشک می شود، اما باشد، برای اینکه یاد و خاطره رشید برای همیشه زنده بماند. من آن درخت را به مسجد هدیه می کنم و همین کار را هم کردم که شورای مسجد نیز برای زنده نگهداشتن یاد و خاطره رشید نام او را بر روی آن درخت حک کردند.