https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69762
شناسه خبر: 69762
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۲۹
لحظه و نحوه شهادت
راوی محمد رضا سلیمانی: قرار بود عملیاتی با نام ((نصر 8 )) در منطقه کردستان انجام شود. من زودتر به منطقه رفته بودم و آقای سلیمانی در شهرستان بود. با اینکه گردان ما از نظر نیروی کادر 14 نفر بیشتر نیرو نداشت، ولی قرعه به نام گردان ما در آمد و آقای شوشتری - آن زمان مسئول قرارگاه شهید داوری بود - گردان ما را به عنوان خط شکن تعیین کرد. به دلیل کوهستانی بودن منطقه ، 10 - 12 ساعت باید پیاده روی می کردیم تا راه دشمن می رسیدیم. آن هم با تجهیزاتی که نیروها همراه خود داشتند. نماز مغرب و عشاء را که خواندیم به راه افتادیم. ارتفاعات صعب العبوری بود و نیروها به یکدیگر کمک می کردند و با اراده ای قوی به سمت دشمن می رفتند. ساعت 1/5 بعد از نیمه شب بود که به منطقه مورد نظر رسیدیم. عملیات پیچیده و طاقت فرسایی با وجود منطقه کوهستانی در پیش بود. از تعداد 430 نفر نیرو که ابتدای راه باهم بودیم. فقط 180 نفر به منطقه دشمن رسیدیم. بقیه نیروها به دلیل سختی راه و وجود ارتفاعات صعب العبور و تجهیزاتی که همراه داشتن، بریده بودند و نتوانستند خودشان را به ما برسانند، عملیات موفقی بود، خدا کمک کرد و به منطقه مورد نظر رسیدیم. عراق دستگاههای رازیت را کار گذاشته بود و ماشینهایی را که از گردونه بانه تردد می کردند یا از پل ((امام علی)) عبور می کردند به وسیله این دستگاه زیر نظر داشت. به بن بست رسیدیم و چاره ای جز توکل به خدا نداشتیم. بچه ها آمدند و سیم خاردار را باز کردند. وظیفه هر گروهانی را همانجا مشخص کردیم تا از چه سمتی به خط دشمن حمله کنند. خودمان در ارتفاعات تردد می کردیم. به سنگر دشمن رسیدیم. تصویر نیروهای خودی را در صفحه تلوزیون دیدیم. عراقی را بیدار کردیم، اما همینکه می خواست دستگاه را از بین ببرد، دستش را گرفتیم و او را بیرون آوردیم. بچه ها همان شب خلاصش کردند. 100 - 150 متر عقبتر کانالی بود، دستگاه را آنجا قرار دادیم و رویش سنگ چیدیم. آقای سلیمانی به منطقه آمده مقرآنجا به ایشان گفته بودند که گردان شما خط شکن بوده و دیشب به خط رفته است. ایشان هم طاقت نیاورده بود و راهی خط شده بود. شب سپری شده بود و ساعت 8/5 صبح بود که به ما رسید و بعد از احوالپرسی گفت: (( باید چکار کنیم؟ )). گفتم: (( وضعیت خط در دست گردان است، شما جناح چپ را داشته باشید و بچه ها را راهنمایی کنید )). چون دشمن از روبرو که ارتفاعات ژاژیله بود با توپخانه نیروهای ما را مورد هدف قرار داده بود و مشرف به منطقه (( گردرش )) بود. تقریباً ساعت 9 بود که مهمات تمام شد. از قرارگاه شهید داوودی درخواست مهمات کردیم. اما آنها اشتباهاً مقداری غذا و مایعات برای ما فرستاده بودند. مجدداً تقاضای مهمات کردیم. هنوز ماشین مهمات نرسیده بود که هلی کوپترهای دشمن در آسمان دیده شدند و چند موشک شلیک کردند و بر اثر انفجار یکی از این موشکها، آقای سلیمانی که در دست چپ قرار داشت، به شهادت رسید. لحظه های آخر که بر بالین ایشان رسیدم، چشمانش را باز کرد و گفت: (( حاج آقا من را ببخشید دیر رسیدم و نتوانستم کاری انجام دهم )). بغض گلویم را فشار می داد. گفتم: (( آقای سلیمانی شما دیر نیامدید، ما عقب ماندیم )).