https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69764
شناسه خبر: 69764
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۲۹
خاطرات بعد از مجروحيت
راوی ربابه فکور: آقای سلیمانی از منطقه آمده بود و دوست نداشت کسی متوجه شود که مجروح شده است. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم که حالت سرگیجه و سر درد دارد. تا من را دید صورتش را گرفت و کلاهی که بر سرش بود در نمی آورد. گفتم: مگر چه شده است. گفتند: چیزی نیست نگران نباشید. به زور کلاه را از سرش برداشتیم. سرش را باند پیچی کرده بود. خیلی ناراحت شدم ، گفتم: برای چی به ما نگفتی. گفت: برای اینکه نمی خواستم شما و مادرم و بچه ها ناراحت شوید. طوری نشده است، کاری کا ما برای انقلاب کردیم چیزی نیست، من خودم که بروم هیچ مسأله ای نیست حتی مجروحیت ما هم هیچ صدمه ای به انقلاب نمی زند.