https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69798
شناسه خبر: 69798
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۲۹
شجاعت و شهامت
راوی ذبیح ا... برزنونیسال 65 و قبل از عملیات کربلای 5 بود که وارد کردستان شدیم. ما را از لشکر ویژه شهدا به گردان امام حسین (ع) معرفی کردند. ولی من دوست نداشتم به آنجا بروم چون چند نفر از دوستان در پادگان مهاباد به سر می برند و مایل بودم در کنار آنها باشم. در پادگان مهاباد همراه با آقای شعبانیان مشغول قدم زدن بودیم که تویوتایی از کنار ما رد شد، آقای شعبانیان گفت:((ماشین آقای سلیمانی بود، همشهری شماست، چرا به گردان ایشان نمیروی؟)) گفتم:(( مگر چه کاره است؟)) گفت:((آقای حیدر علی سلیمانی فرمانده گردان امام حسن(ع) است.)) ایشان با دست اشاره کرد و ماشین توقف کرد. آقای سلیمانی از ماشین پیاده شد. لباس پلنگی به تن داشت و مثل کسانی که سالهاست با هم آشنا هستند با ما احوالپرسی و روبوسی کرد و دست ما را به نشانه دوستی فشرد. آقای شعبانیان گفت:((برادر برزنونی، در گردان ما خدمت می کنند.)) آقای سلیمانی گفت:(( هر کجا که باشیم و در هر گردان که باشیم خدمت همه برای اسلام است ، همه برای شهادت آمده ایم، فرقی ندارد که در کجا خدمت کنیم.))ایشان از من پرسید:((بچه کجا هستی)) گفتم:((بچه نیشابور از روستای برزنون هستم و به گردان امام حسین(ع) معرفی شده ام، ولی دوست دارم اینجا بمانم چون چند نفر از آشنایان در اینجا هستند)) آقای سلیمانی گفت:(( پس همشهری هستیم، بیا به گردان ما)) خوشحال شدم و با خودم گفتم: ای کاش از همان ابتدا ایشان را می دیدم و صحبت می کردم. ولی کار از کار گذشته بود و آقای شعبانیان با درخواست آقای سلیمانی که من به گردان ایشان بروم موافقت نمی کرد و می گفت:((یک معاون گروهان به ما بدهید تا در عوض ما هم، برادر برزنونی که مسئول دسته است را به شما بدهیم.)) در همان نگاه اول، شیفته آقای سلیمانی شده بودم. بسیاری از بچه های گردان از شجاعت آقای سلیمانی تعریف می کردند و می گفتند:((آقای سلیمانی در گردان امام حسن (ع) هم خط شکن است و هم فرمانده)) ولی من افسوس میخورم که نتوانستم به گردان ایشان بروم.