https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69802
شناسه خبر: 69802
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۲۹
شجاعت و شهامت
راوی حسن سلیمانی: حیدر در واحد اطلاعات عملیات نماز می کرد و فعالیت می کرد هر روز عصر برای شناسایی منطقه می رفت و تقریباً ساعت 7 شب که کارش تمام می شد به مقر باز می گشت اما یک شب دیر کرد هوا هم تاریک شده بود و ساعت از 8 هم گذشته بود و آقای سلیمانی هنوز از شناسایی برنگشته بود. لذا نگران شده بودم. بالای تپه ای رفتم و به انتظار آمدنش نشستم. احساس بدی داشتم. چون شبهای قبل که گفته بود در فلان جا کمن خوردیم مجبور شدیم سینه خیز حرکت کنیم. دو سه ساعتی را به امید آمدنش انتظار کشیدم ولی وقتی خبری نشد به داخل سنگر آمدم و در آنجا منتظر ماندم بعد از یکی دو ساعت آمد. خیلی خوشحال شدم و بی اختیار ایشان را در بغل گرفتم و بوسیدم گفت: حسن آقا چکار می کنی؟ گفتم: چرا دیر آمدی؟ دلواپس شده بودم. گفتم نکند اتفاقی برای شما افتاده باشد. گفت: برای چه بترسی هیچ طوری نمی شود من سعی می کنم طوری بروم و بیایم که کسی متوجه نشود تا حالا هم سه بار از خاکریز عراقی ها عبور کرده ایم و داخل آنها رفته ایم. گفتم مگر شما را نمی بینند. گفت: نه. آنها می روند و می آیند و ما هم بین آنها می رویم ولی متوجه نمی شوند. آنها کور هستند و ما را نمی بینند. الأن هم که می بینی کمی دیر آمدیم مجبور شدیم که کمی صبر کنیم تا آب از آسیاب بیفتد و بعد حرکت کنیم و بیاییم.