https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/69931
شناسه خبر: 69931
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۳۱
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی کشور لندرانی: یک شب خواب دیدم دوست فرزندم رضا، اصغر اقبالی در خیابانی است و در دستش هم دفتری دارد گفتم: اصغر جان کجایی؟ رضای ما را ندیدی؟ گفت رضای شما در باغ است وقتی رفتم به باغ دیدم پر از درخت است و نهرهای آب جاری است و باغ بوی عطر گل محمدی می دهد به اصغر اقبالی گفتم: این دفتر چیست که در دست شماست؟ گفت: در این دفتر اسامی شهدا ثبت شده است و اسم رضا هم داخل این دفتر است که رضا را دیدم و لباسهای سبز رنگ بر تن داشت و در جلوی شهیدان ایستاده بود و چهل چراغ را بر دوش گرفته بود و می چراند به ایشان گفتم: از روی گردنت بگذار پائین خسته می شی. گفت: نه مادر جان سبک است بعد از مدتی به ایشان گفتم: بیا برویم گفت: برو مادر جان من بعدا می آیم فعلا یک مهمان عزیزی دارم که خیلی شخص بزرگواری است و ما شهیدان را که می بینی برای ایشان آماده شده ایم. گفتم مگر چه کسی است که اینقدر برای شما عزیز و محترم است؟ گفت امام خمینی (ره) که از خواب بیدار شدم و نماز صبح را خواندم و صبح که رادیو را روشن کردم گفتند امام خمینی (ره) به ملکوت اعلا پیوسته است.