https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/70244

شناسه خبر: 70244
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۳۶

دوران تحصيل

راوی علی مهاجریان: محمد مهدی ستاری یک روز معلم ها درمدرسه والیبال بازی می کردند .به من و محمد مهدی و دو تای دیگر از بچه ها گفتند: شما همین جا باشید ، هر وقت توپ از میدان بازی خارج شد آن زا بیاورید.یک بار که توپ به بیرون رفت .محمد مهدی رفت آن را بیاورد .معلم با حالت عصبانی به اوگفت: زودباش دیگر ویک حرف زشت دیگر هم به او گفت.محمد مهدی رفت کناری نشست معلم هرکاری کرد ایشان بلند نشد و به معلم گفت : خدا راخوش می آید از این که به من حرف زشت می زنید .معلم در جوابش گفت : برو فلان فلان شده ، من خدا و پیغمبر نمی شناسم .دهاتی های عقب مانده ، از چه چیزهایی صحبت می کنند.محمد مهدی به شدت ناراحت شد وگفت: تو کافری ، تو مسلمان نیستی .معلم کتک مفصلی به او زد.محمد مهدی گریه کنان پیش عمویش که کدخدای ده بود رفت و موضوع را به او گفت .چند تا از بزرگتر ها جمع شدند و مساله را حل کردند.