https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/70255

شناسه خبر: 70255
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۳۶

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی علی مهاجریان: یک شب خواب دیدم محمد مهدی در کنار رودخانه ای که درنزدیکی روستا بود بر روی تخته سنگ بزرگی نشسته است. آب رودخانه خیلی زیاد شده بود مثل اینکه سیل آمده وبود ولی آب زلال و پاک بود .تا چشمش به من افتاد برای من دست تکان داد و به محمد مهدی گفتم : مهدی جان چقدر آب زیاد شده است گفت: بیا این طرف رودخانه .گفتم : چطور بیایم آب خیلی زیاد است گفت : دست مرا بگیر و بپر دستش را گرفتم و آن طرف آب پریدم .بعد از مدتی که نشستیم و استراحت کردیم و به داخل باغی پر ازگل و گیاه بود رفتیم .ازاین باغ که رد شدیم به باغی رسیدیم که پر از درخت جنگلی بود. داخل این باغ مغازه ی خواروبار فروشی بود که از چوب ساخته بودند فروشنده ی مغازه پیرمردی بود که خیلی شاداب و سر حال بود سلام و احوالپرسی کردیم محمد مهدی گفت: ایشان را می شناسی ؟ گفتم : نه گفت: چطور نمی شناسی ؟ گفتم : چهره اش برایم آشناست ولی نمی شناسم .گفت: ایشان پدر مهدی آقا است. از اینکه نشناختم عذرخواهی کردم بعد به محمد مهدی گفت: مادرت هم آمد مقداری تنباکو خرید .از خواب بیدار شدم و بعد از چند روز که مادر محمد مهدی را دیدم گفتم : همچین خوابی دیدم مادرش شروع کرد به گریستن و گفت : تقریباً یک ماه یا چهل روز است که به مغازه ی این بنده خدایی که شما خواب دیدی رفتم و مقداری تنباکو خریدم ولی بعد فراموش کردم که پول آن را بدهم .