https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/71302
شناسه خبر: 71302
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۵۱
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از قنبرعلی مجرد : من همیشه اشتیاق خاصی نسبت به جبهه رفتن داشتم و چون سه تا برادر بزرگتر از من به جبهه رفته بودند مادرم داغدار اسیر و شهید و مجروح بود لذا نمی توانستم از مادرم اجازه اعزام به جبهه بگیرم و همیشه در فکر این بودم که چگونه وارد میدان عمل شوم که به یاری و لطف خداوند عالم یکروز که اصلا سابقه خوابیدن در روز را نداشتم به خواب رفتم در خواب دیدم که شهید علی رمضانی کتری را برداشت تا برایم چای بگذارد من از بزرگواری وی شرمنده شدم و کتری را از دستش گرفته و گفتم علی جان زحمت نکش خودم چای درست می کنم شهید گفت تو نمی توانی چای درست کنی بهر حال کتری را گرفتم و شیر آب را باز کردم و کتری را زمین گذاشتم تا پر شود وقتی که پر شد مقداری از روی آن سرریز کرد و علی گفت چون اصراف حرام است آب را ببند ! ولی من نمی توانستم آب را ببندم و براستی که عاجز بودم اما علی آمد و فلکه را درست کرد و با هم خوردیم و از خواب که بیدار شدم دیدم شهید علی رمضانی آن روحانی مبارز در روبرویم نشسته است پرسیدم : علی جان تو که شهید شدی چرا اینجا هستی ؟ ! گفت : آمده ام تا چیزی به تو بگویم که به مادرم بگویی گفتم لحظه ای صبر کن اگر سخنی داری قلم و کاغذ بیاورم تا بنویسم که فراموش نکنم گفت : مسئله ای نیست چون دوست نداشتم که علی را تنها بگذارم همسر برادرم را صدا کردم و گفتم قلم و کاغذی را تهیه کن که علی ، دائی شما می خواهد چیزی به من بگوید تا بنویسم ! وقتی که وارد خانه شد و قلم و کاغذ آورد شهید علی در نظرم تار دیده می شد قلم و کاغذ را گرفتم و گفتم درب را آهسته ببند تا علی نرود ! درب را آرام بست و مجددا علی در نظرم ظاهر شد و گفت : به مادرم بگو که من دو تا گل دارم که داخل گلدانند آنها را آب دهد در اینحال که من نوشتم و نشسته بودم خوابم برد و نامادری شهید علی را دیدم و گفتم : عمه ! مگر علی دو تا گل دارد که داخل گلدانند گفت : بله! پسرم علی دو تا گل دارد که داخل گلدانند و در همین حال از خواب بیدار شدم و دیدم که علی همانند قبل نشسته است از او پرسیدم از من رضایت داری گفت بله ولی به مادرم بگویید گفتم : حتما . از علی پرسیدم می خواهم شاگردت بشوم و سنگرت را خالی نکنم گفت می خواهی شاگردم شوی گفتم : بله . گفت : بلند شو ! سر پا وقتی که بلند شدم مثل ژیمناستیک کارها من را از پاهایم گرفت و چند بار داخل اطاق ملاق و پشتک داد و چندین تکنیک رزمی به من آموخت در همین حال بود که به خواب رفتم و دیدم که مجددا دور آن میدان سر سبز هستیم و علی یک شیلنگ به شیر آب وصل نموده و به طرف من گرفته و بصورت شبنم و قطرات خیلی ریز به بدنم آب می پاشد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم باز در روبرویم نشسته است گفتم علی جان شما که شوخی نمی کردید چرا روی من آب پاشیدید گفت چونکه می خواهی شاگردم شوی این آب را برروی تو پاشیدم که در بدنت حالت قسوی ایجاد شود و می خواهم تو را بدون آموزشی به جبهه بفرستم در همین حال باز به خواب رفتم و شهید علی را دیدم که در محوطه دبستان روستا شروع به اجرای آن تکنیکهای رزمی نموده و مردم روستا که در جلوی مسجد جمع بوده و علی را می دیدند یکی از بین آنان گفت آی مردم می دانید او کیست مردم گفتند نه گفت او علی رمضانی پسر حاج آقاجان است در این حال مردم و فامیلهای شهید علی هجوم آوردند تا او را از نزدیک ببینند شهید علی بعد از لحظه ای روی قله ای بلند نمایان شد و همانند کبوتری پرواز کرد و چند نفر از پایین با تکیه ای پارچه سیاه علامت می دادند که بیا اما شهیدان دیگر همه کبوتر شده بودند و به او ملحق شدند و آسمان را همه کبوتران فرا گرفته بود و خانواده های معظم شهدا جمع شده بودند و هر کسی کبوتری را نشان می داد و می گفت آن کبوتر مال ماست در این حال از خواب بیدار شدم و احساس کردم که هیچ وزنی ندارم و سبک و روشن دل شدم و انگار تمام فنون رزمی را از قبل یاد گرفته و آماده جنگیدن بودم و در همان روزها بود که از طریق رادیو پیام امام را شنیدم که فرمودند فرزندان انقلابیم توجه کنید ! امروز روز حضور گسترده در جبهه هاست و بر دشمن غدار رحم جایز نیست با شنیدن این پیام برخاستم و به ستاد بسیج بجنورد رفته و عازم جبهه های حق علیه باطل شدم و این در حالی بود که آمادگی کامل داشتم و طبق توصیه شهید علی رمضانی هیچگونه نیازی به دوره آموزشی نداشتم .