https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/71471

شناسه خبر: 71471
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۵۳

عشق به جهاد 1

به روایت از ن.م سیدآبادی : در اسفند ماه سال 60 یک روز آقا تقی یک ورق کاغذ را در خانه به من نشان داد و گفت : عملیّات مهندسی جبهه به عهدة ما گذاشته شدهد و مسئولیّت سنگینی است . منظورش این بود که در همین روزها عملیّات است و به این زودی ها به خانه نمی آید و این روز هم از روزهای فراموش ناشدنی بود و چهرة خوشحال و راضی از کار آقا تقی هیچوقت یادم نمی رود . در همین روزها پدرشان به اهواز آمدند و کسالت پیدا کردند . در بیمارستان بستری شدند و آقا تقی فقط یک روز وقت کرد و برای عیادت پدر خود به بیمارستان آمد و در آنجا با ناراحتی پدرش روبرو شد . با دکترها مشورت کرد و بعد رو به پدرش کرد و گفت : من کار دارم و نمی توانم پهلوی شما باشم . تنها از خدا بخواهید اگر شفا پیدا کردید به جبهه بیائید و در راه خدا خدمت کنید و بعد از چند لحظه خداحافظی کرد و رو به جبهه رفت .