https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/71484
شناسه خبر: 71484
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۵:۵۳
فکاهی و شوخ طبعی 3
به روایت از حسین طاهری : روزی از مشهد تلفن زدند که می خواهد برای جهاد شهرستان جو بیاید ما آن زمان به دنبال این که کارگر بگیریم و این بحث ها نبودیم بالاخره چند تریلی جو آمد و یکی از انبارها را که مربوط به یکی از آقایون بود گرفته بودیم و خالی می کردیم موقع بیرون آمدن از انبار آن قدر گرد خاک روی سر و صورت بچه ها نشسته بود که هم دیگر را نمی شناختیم-چون خاک زیادی داشت-از همدیگر سئوال می کردیم که مثلا شما تقی هستید؟ می گفت: بله یا نه. حتی از خود من آقای رضوی سئوال کرد که تو محسن هستی؟ گفتم، نه من حسین هستم.