https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/73067
شناسه خبر: 73067
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۱۹
عشق به جهاد
به روایت از حسن درودی : به خاطر دارم هنوز چند روزی از آمدن پدرم نگذشته بود،که یکی از دوستان پدرم در خانه ما آمد وبا ایشان کار داشت ولی در آن لحظه پدرم منزل نبود.دوست ایشان به من گفت هروقت که پدرت آمد بگو فلانی با شما کار داشت. نزدیک اذان مغرب وعشاء بود که پدرم به خانه آمد.موضوع را گفتم وبه سرعت از جا بلند شد وبه بیرون از خانه رفت .پس از حدود یک ساعت به خانه بازگشت، اخلاقش فرق کرده بود وخیلی خوشحال به نظر می رسید.مادرم جریان را از پدرم پرسید.ایشان گفت:فردا دوستم می خواهد به جبهه برود ولی تنها است وقرارگذاشتیم که باهم عازم جبهه شویم.مادرم گفت:شما که هنوز تازه آمده ای ودو، سه روز بیشتر نیست که پیش ما هستی .پدرم جواب داد:برای من فرقی نمی کند چند روز است که آمده ام من عاشق جبهه هستم اگرما نرویم پس چه کسی می خواهد به جبهه برود؟چه کسی می خواهد جلوی تجاوز دشمن را بگیرد؟خلاصه هر طوری که بود آن شب گذشت.از خواب بیدار شدم دیدم مادرم نماز صبح می خواند وپدرم هم مشغول جمع آوری وسایلش است.بعد از اینکه وسایلش را جمع وجور کرد روبه مادرم گفت: همسرم من این بچه ها را به تو می سپارم خوب از آنها محافظت کن ودر حق آنها هیچ کوتاهی نکن.شاید این آخرین دیدار وگفتگویی باشد که با هم داریم.بعد از اتمام حرفهای پدرم مادرم به گریه افتاد.پدرم از اتاق خارج شد وبه داخل حیاط رفت مرا صدا زد.من هم بلند شدم ونزد پدرم رفتم.او روی حوض که در وسط حیاط بود نشسته بود.مرا از جا بلند کرد وبوسه ای بر صورتم زد ودر کنار خودش نشاند.در حالیکه دست به سروصورتم می کشید گفت:پسرم بعد از من مرد این خانه تو هستی وباید به خوبی از مادرت وبرادر وخواهرت مراقبت کنی من هم در جواب گفتم:هرچه شما بگویی پدر.درحالی که صورت پدرم به آسمان بود واشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:پسرم این آخرین دفعه است که شما را می بینم وآخرین حرفهایی است که با شما می زنم ودیگر هیچ موقع به این خانه برنمی گردم. خلاصه پدرم دستی به صورتم کشیدوگفت:پسرم این دفعه چه چیزی می خواهی از جبهه برایت بیاورم.گفتم:یک دست لباس سبز مثل لباسهای خودتان گفت:به روی چشم حتما ًاگر خودم نیاوردم،برایت می فرستم.از جا برخاست وبرای آخرین بار صورتم رابوسید وگفت:حرفهایم را فراموش نکنی بعد از اینکه با مادر وخواهر وبرادرم خداحافظی کرد.ساکش را برداشت وبه طرف در حیاط راه افتاد واز خانه بیرون رفت دیگر اورا ندیدم واین آخرین مرتبه ای بود که به جبهه رفت ودیگر برنگشت وبه آرزویش که همان شهادت در راه خدا و اسلام بود رسید.