https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/74076
شناسه خبر: 74076
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۳۴
ایثار و فداکاری
به روایت از ریحانه خزائی : یک سری که فرزندم از جبه آمده بود دست در گردنش انداختم و گریه ام گرفت . ایشان پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفتم : چیزی نیست . بعد به ایشان گفتم چند روزی است که از سپاه تلفن می زنند و می گویند علی آقا کی از جبهه می آید می خواهیم پاداشش را به ایشان بدهیم . روز بعد رفت سپاه و آمد از ایشان سئوال کردم چی گرفتی؟ یک برگ کاغذ را به من داد و گفتم این که سکه نیست . گفت : سکه را گرفتم و به جبهه دادم . پرسیدم چرا به خانه نیاوردی ؟ گفت : ترسیدم که اگر آن را بیاورم شیطان فریبم بده و بگوید آن را به شما بدهم آن وقت من هم نتوانم بدهم .