https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/74346
شناسه خبر: 74346
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۳۷
حرمت والدین
به روایت از حسین حمیدی : وقتی به ایلام منتقل شدم فهمیدم در نزدیکی پایگاه محمد مهدی مستقر شده ایم. به همین دلیل روزی برای دیدن ایشان به پایگاهشان رفتم. وقتی در موردمحمد پرس و جو کردم گفتند:" به کله قندی رفته است." به بچه هایی که آنجا می رفتند سفارش می کردم که به ایشان بگویند پدرت برای دیدنت آمده است. آنجا ماندم تا بلکه خبری از ایشان بیاید. شب بعد در حالیکه در مسجد نماز می خواندم. بعد از اتمام نماز محمد نزد من آمد و دستم را بوسید پس از احوالپرسی گرمی که باهم کردیم بلند شدیم و به جایگاهی که برای من در نظر گرفته بودند رفتیم. یکی، دو ساعتی باهم صحبت کردیم. به او گفتم: بابا چی خبر؟چرا نامه نمی نویسی" گفت: پدر جان خیلی سرم شلوغ است. و نمی خواستیم کسی بفهمد ما کجا و در حال چه کاری هستیم. کاری که می کنیم نباید فاش شود. بعد آدرسش را به من داد و گفت:" من دیگه می روم." گفتم:" خوب، شب اینجا بمان" گفت:" باید بروم به شهر یکسری لوازم مایحتاج را تهیه کنم و با خود ببرم." گفتم:یعنی ما یکشب هم نمی توانیم تو را ببینیم. گفت: مگر الان چه کار می کنیم فعلاً همین قدر بس لست شما خاطرتان جمع باشد و نگران من نباشید. بعد از این که خداحافظی کرد و رفت یکی از بچه های آنجا که ما را می شناخت آمد و گفت: حاج آقا، این دیگه چه جور آدمی است بعد از سه ماه که پدرش را ندیده، به همین راحتی خداحافظی کرد و رفت. گفتم: خوب محمد دیگه مال ما نیست او راه خودش را انتخاب کرده است.