https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/74358

شناسه خبر: 74358
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۳۷

خبر شهادت

به روایت از حسین حمیدی : یکی، دو روز بیشتر نبود که از منطقه به مشهد آمده بودم. ایام ماه مبارک رمضان داشت فرا می رسید. یک روز مانده بود به ماه مبارک رمضان که تصمیم داشتم برای تبلیغات ماه مبارک به مسافرت بروم. بلیط هم تهیه کرده بودم. یک ساعت قبل از رفتن یکی دو نفر از اقوام به منزلمان آمدند. با دیدن چهرة ناراحت و نگران آنها با خود گفتم:"حتماًًًًًًًًًًًًًًًًًًخبری شده و یا اتفاقی افتاده است؟" در آن زمان پسر دایی و پسر عمو و دامادمان هم در جبهه بودند. فکرکردم شاید برای آنها اتفاقی افتاده، به همین دلیل گفتم:" اتفاقی افتاده؟ گفتند:" تا منزل پدرتان تشریف بیاورید. گفتم:" برای چه؟" گفتند:" گویا، محمد مهدی در جبهه مجروح شده ؟" با شنیدن این حرف شوکه شده بودم، بعد از کمی مکث گفتم:" جنازه را هم آورده اند؟" جواب دادند حالا تشریف ببرید خانه پدرتان متوجه می شوید. خیلی جانفرسا بود غم فقدان برادر خیلی جانسوز بود ولی قدری که با خودم فکر کردم از این که برادرم در راه اسلام و مکتب و در راه ولایت و دینمان خون داده بود بر خود می بالیدم و از این که برادرم باعث سر افرازی و سربلندی ما بود خوشحال بودم. بعد از شهادت ایشان بود که اراده ما برای رفتن بسوی میدانهای نبرد حق علیه باطل راسختر شد.